|
اگر عشق، عشق باشد زمان حرف احمقانه ای است/ به بانو ... که حواسش نیست و آنقدر زیباست که نزدیک است باران ببارد ببین چه غروبی برایت سفارش داده ام با ابرهایی که از خواب تو، تولید میشوند. کنار مزرعه های کلمبیا ایستاده ام و پیش خودم فکر می کنم این قهوه تا بخواهد شیرین شود دل هزار خورشید خندان را، پیاله کرده است! که از تو دورم و نمی دانی عصرها که سایه ات،هی کوچک می شود من از ترس دیدنت در پناه مزرعه نشسته ام پشت به آفتابگردانهایی که قهوه ای شده اند! ..... ببین چه غروبی برایت سفارش داده ام و این خورشید بزک کرده نمی داند که نمی تواند جایی دیگر طلوع کند آه....نمی دانی غروب که میشود به فاصله ی انگشتانت فکر می کنم که وقتی تو را از هجوم آفتاب حفظمی کنند چقدر برای نقاشی مناسبی و بعد برای کشتن من وقتی شعرم تمام می شود! + نوشته شده در 87/06/03 8 AM توسط محسن راد |
|
| |||||