|
چهار ماه و 29روز و چندین ساعت... پاییزت مبارک ، نانوای من! نان وای من چه روزها که آمدند و بند نیامدند که هرجا حادثه ی تو هست شکل خونم حاشیه ی جنون لا به لای روزهای بی تقویم که نیستی و انگشتانم سمت شب را گم می کنند که تو را حساب کرده باشند : چند چندیم عزیزم ! چند پاییز باید بیاید و بند نیاید که دستانم را بپذیری تا قبل از این که آنها را روی پنجره ات جا گذاشته باشم خودت را بتکا نی و باد مسیرش را .... اینجا شاعر پنجره را می بندد ونان ابتدای متن پخت می شود!
+ نوشته شده در 87/07/12 6 PM توسط محسن راد |
|
| |||||