|
1- باید تمام پنجره را از نقاب روز پاک کرده باشی که ترسم را نمی بینی وگرنه خیالبافی روزهای من ربطی به ازدحام کوچه ی شما ندارد! اصلن کوچه ای که تو در گوشه ای از آن،شب را دراز می کنی اگر روی زمینی برقرار باشد نمی توانم ترسو نباشم از دستانت از آبی که به چهره ات می زنی از کفشهایت که تمام تابستان،چشمانم را مغلوب کرده است و انگشتری که نمی دانم 2- اگر می دانستی که چقدر نزدیک تو ام حتما مواظب خمیازه هایت بودی. وقتی دهان نجیبت،باز و بسته می شود مثل گوش کردن به باران منتظر می مانم + نوشته شده در 87/06/25 11 AM توسط محسن راد |
|
| |||||