|
نه دیگر نمی خواهم توصیفت کنم (ت اینجا منم ، نه تو!) نقطه ای نیز به نظر نمی رسی فقط بر بلندای شهر می نشانمت (ت اینجا تویی، نه من!) و انگشت اشاره ام را با بزرگترین بادکنک سال می دوزم. به چوپانها بگویید برهنه بیایند! + نوشته شده در 87/10/28 3 PM توسط محسن راد |
برف مي .... روي پنجره با دستان پنهانش اما نمي تواند تو را از من پس بگيرد. برف نا كوك مي بارد و سمت خانه ي من از دهان تو مادامي كه از باران از بوي تمشك با پیرهن زنانی که صبح ها دیر می کنند! + نوشته شده در 87/10/23 4 PM توسط محسن راد |
شب هایی که نیستی در شعرم راه می روم می نشینم بو می کنم عطرهایی در راه زن هایی که روی بالکن عمودی به خواب می روند و همیشه شعرم را که قورت می دهم منتظر شب بعد می می مانم که از تو پر باشم! + نوشته شده در 87/10/07 1 PM توسط محسن راد |
|
| |||||