|
خبرم كن بي خبر از من تلوزيون هر روز اخبار مي گويد و روزنامه ها همان را بيشتر مي نويسند اما خبر تو را حتي من هم نمي دانم بايد براي خودم يك سمعك بخرم!
+ نوشته شده در 87/07/27 10 AM توسط محسن راد |
چهار ماه و 29روز و چندین ساعت... پاییزت مبارک ، نانوای من! نان وای من چه روزها که آمدند و بند نیامدند که هرجا حادثه ی تو هست شکل خونم حاشیه ی جنون لا به لای روزهای بی تقویم که نیستی و انگشتانم سمت شب را گم می کنند که تو را حساب کرده باشند : چند چندیم عزیزم ! چند پاییز باید بیاید و بند نیاید که دستانم را بپذیری تا قبل از این که آنها را روی پنجره ات جا گذاشته باشم خودت را بتکا نی و باد مسیرش را .... اینجا شاعر پنجره را می بندد ونان ابتدای متن پخت می شود!
+ نوشته شده در 87/07/12 6 PM توسط محسن راد |
ساده ای مثل کودکی که به مدرسه می رود و نمی خواهد برگردد ساده ام مثل کودکی که سر دوراهی منتظرت می مانم تا با هم ، تنها شویم وقتی عطرآبه ی انگور روی لبانت بازیگوشی می کند
+ نوشته شده در 87/07/09 6 PM توسط محسن راد |
هیچ چیز اینجا پرنده راه هم نمی رود چه برسد به پرباز و خواب بالش مناسبی است برای شب. پیش خودم فکر می کنم که قبلا هم فکر کرده ام اما هیچ چیز نمی تواند برای پیرهن خالی ات ، مناسب باشد نه شاخه ای نه طنابی و همین طور مرگ! ........................................ پنجره ام می خواند سیگارم کوچک می شود و ساعت که انگشتانم را به آن ترجیح می دهم اگر آمدی و خواب بودم پنجره را باز بگذار احتمالا مرده باشم! .......................................... جایی دنج برای پلکهایت پیدا کرده ام روی تختی که خوابم نمی گیرد + نوشته شده در 87/07/03 11 AM توسط محسن راد |
|
| |||||