|
برای 28 مرداد و تولد یک دیوانه ی میلیون دلاری! وقتی شب کوله بار خودشو جمع می کنه و خورشید خانوم به زور هم که شده می خواد یه صبح دیگه رو اعلام کنه،پیش خودم فکر می کنم حتما امروز یه اتفاقی می افته که روز رو روشن فرض کنم واگه یکی حالمو پرسید،شونه هامو بندازم بالا و بگم" هی مردیم ازخوشی".....اما نه سر رسید ها رو در طرحهای مختلف با رنگهای مختلف چاپ می کنن ولی نمی دونن که فقط به درد کشیدن سیفون می خوره که بعدش تفاله ها گورشونو گم کنن. این خروس قراضه هم تا چشمهای خودشو بمالونه، یه دسته کلاغ اوومدنو روو رخت لباسام که هیچ وقت لباسی نیست،تخم حروومی خودشونو پهن کردن.هی حال ندارم که سر به سر خودم بزارم چه برسه به خیابوونا.دیدین آدمایی رو که هی از زندگی حرف می زنن و دهانشونو طوری باز و بسته می کنن که انگاری تا ابد زنده ان و همینکه بارون می باره میگیرن می خوابن،گور پدرشون. اوون وقت من واسه خودم هم که می خوام شعر بگم باز هم میشه واسه یه معشوقه ای که هی خودشو به خواب می زنه و نمی دونه که اوونیکه خودشو به خواب می زنه،بیدارکردنش خیلی سخته
تبریک می گویند و نمیدانند نیستم قبلا خیلی بودم! اما حالا همین که خودم را می شمارم بین یک و صفر گیر کرده ام بین ده و یک و 11 عدد خوبی است اگر کسی باشد. وقتی نیست مثل عدالت جهان تولد، نمی تواند هجی شود. می دانم شعرم بوی تردید می دهد! ولی تقصیر من نیست تقصیر تو هم نیست! تبریک می گویند و نمی دانند کسی که برای تو هست نمی تواند روزی به دنیا آمده باشد
+ نوشته شده در 87/05/27 10 AM توسط محسن راد |
لباسی که تو می پوشی به برگ و باد مربوط نیست و این را بارانی که بعد از تو می آید...می داند پیرهن بی آسینت هم دریایی در خود آرام دارد و این را باران نمی داند! دانایی باران مثل دانایی شاعر ناچیز است! پس مهم نیست که روبه رو ی من باشی یا طوری از کنارم رد شوی که پیرهنت را نبینم! شاعر به ندیدنش زنده است. فرقی نمی کند با نون شروع شوی یا نان همچنان شعرهایم را ارزان به تو می فروشم! ................................................................ از خواب بیدار می شوی خودت را در آینه اندازه می گیری و موهایت را طوری که چند تا بیرون روسری ات بازیگوشی کند. هه! بقیه ی شعر مهم نیست! باید منتظرت باشم + نوشته شده در 87/05/20 10 AM توسط محسن راد |
امیدوارم در باره ما،درباره همه ما،درست قضاوت کنند......چارلز دیکنز نوشته ای که در زیرمی بنید نظری است که به صورت خصوصی برای من نوشته شده است به وسیله ی آدمی که هم شاعر خوبی است،هم شعرهای خوبی می گوید و من نه تنها بعد از دیدن اینها اذیت نشدم بلکه کلی خوشحال از اینکه به جایی رسیده ام که می توانم چنین احساساتی را در کسی بر انگیزم این نوشته 40 دقیقه بامداد چهارشنبه 15 مرداد برایم ارسال شده است: می دونی تا حالا کسی رو اعصاب من راه نرفته بود تا حالا تصمیم نگرفته بودم که کسی رو با دستهای خودم خفه کنم واااااای طرز حرف زدنت،راه رفتنت،نشستنت،بلند شدنت،طرز نگاهت،مدل لباس پوشیدنت، مدل موهات بدم می یاد، خیلی بدم می یاد تو شاید خوب شعر بگی ولی شاعر خوبی نیستی مخصوصا که چند تا مورد خاله زنکی ازت دیدم که حالم رو به هم زد و من تصمیم گرفتم که مثل رمان اولم،دومین رمانم را نیز تحت تاثیر ایشان بنویسم:لوند و سرخ. تا حالا آدمی مثل خودم ندیده بودم که در مقابل این همه کینه ورزی چیزی جز عشق تقدیم کنم شما دیدید؟ + نوشته شده در 87/05/16 1 PM توسط محسن راد |
چه اتفاقی می افتاد اگر پیرهن خالی ات روی همه ی صندلی ها بود که مجبور نباشم پرده را کنار بزنم و آفتاب بی دغدغه بود اگر روی گلهای قالی مورب بودی. از جمع و تفریق صندلی ها، جز تنه ی درخت،چیزی نمی ماند ولی سایه درخت می تواند عطر تو را داشته باشد! اما حالا که صندلی ها مسموم اند همین که روی آنها قوز می کنم کم کم افرا می شوم اگر سایه ات را ارزان می فروشی تنه ام را حاضرم در اختیارت بگذارم! حتی غیر از ساعات اداری! ................................. !سم بدون آنکه معنی اش را بدانم هرچه باشد زیاد دور نیست نزدیک نبض من یا پشت دیوار که هر وقت رد می شوی درختها هم بدشان نمی آید شعری بگویند اصلا شاید برای همین است که ریشه ها را در جیبم جا گذاشته اند!
+ نوشته شده در 87/05/12 8 PM توسط محسن راد |
به خسرو خوبان، خسرو شکیبایی ظهر 6 مرداد-تهران-بهشت زهرا(قطعه هنرمندان) انقدر ناباور رفتن او هستم که گرمای تموزوار مرداد اذیتم نمی کند.طبق معمول چند مامور کنار ورودی خودنمایی می کنند که اگر تجمعی شد از بالا و از پایین فشار وارد کنند! از پرده ای که عوامل سریال ترانه مادری نصب کرده اند مزارش معلوم می شود.کمی دورتر از بقیه و کوچک و رها مثل خودش.به قبرش که می رسم بی اختیار روی زمین می نشینم و حواسم نیست که خاکی و خیس است.می خندم چرا که هیچ وقت اخم را دوست نداشت وادایش را در فیلمهایی که دوست داشتم در می آورم.در گوشش می گویم که عمو خسرو می خواستم رمانم را به نقشت در "سالاد فصل" تقدیم کنم ولی حالا فکر می کنم اصلا ارزش چاپ کردن ندارند! آبی که از چشمم روی اسم کوچکش پرت می شود باعث می شود شعری به سراغم بیاید که ساعتی بعد در مترو تکمیل می شود و بقیه که عکسش را روی مجله در دستم می بینند با لهجه های مختلف تاسف می خورند ولی نمی دانند این ماییم که حیفیم چرا که او در اوج مرد و ما زود او را از یاد خواهیم برد:
سبدها را تو بردار که راز فصلها را می دانی که از سیب خوش سلیقه تری! من هم سر باغبان را گرم می کنم که میوه ها هر جور دلت می خواهد بیفتند! و فردا روزنامه ها از تو خواهند نوشت که سیب ها را نشسته گاز زدی و باغبان را فروختی به یک تفسیر طرد اقاقیا کنار سایه های کوچک تیر ماه و تابستان امسال سیبها سرخ تر از همیشه اند! وقتی نیستی چه فرقی می کند قوزم بیشتر باشد یا سیبهای بیشتری برایت بچینم!
§
+ نوشته شده در 87/05/07 12 PM توسط محسن راد |
|
| |||||