|
پنجره بهتر از من می داند همین که دستم ،سمتش می لغزد دوست دارم کنارم باشی تا دگمه های پیرهنت را به اشتباه لمس کنم! + نوشته شده در 87/04/29 7 PM توسط محسن راد |
اندازه ات نیستم که اندازه ام می گیری با کلماتی به نرخ روز. که از روز ها پیش از این زنگ خانه ی تو را می زنم بدون آن که نامه ای آورده باشم خودم را آورده ام با نامه هایی سیاه که قبل از بیدار شدنت در تنم،تا می شوند! اندازه ات نیستم که اندازه ام می گیری با کلماتی به نرخ شب. که شب بوی شعر من هر وقت خیال می کنم حالت خوب است در کوچه ی شما پخش می شود. اندازه ات که باشم دیگر چیزی برای روز و شب نمی ماند که هی به ساعت ، تهمت تبانی بزنند! چیزی برای شاعر نمی ماند که از ارتفاع پرت شود روی کلمات بی گناه یا کلمات سقوط کنند روی شاعر بی کناه و سرش کلاه بگزارند که شاید پیرهنش اندازه ات شود. بیش از اینها آری..بیش از اینها دیوانگی ام را که اندازه می گیرم با یک طرح ساده می شود تابستان تو باشم! + نوشته شده در 87/04/23 8 PM توسط محسن راد |
تو خندیدی و من فصل را تقلب کردم از رگهای تو که جاری شوم چیزی برای شب نمی ماند من سیاهم تو سفید مثل خود برف لا مذهب آن وقت هی آهو تووی شعر بیاورم که چه؟! رد آهو بر برف مثل لبخند روی خطوط قرمز تو هی چه تابستانی می شود! + نوشته شده در 87/04/17 6 PM توسط محسن راد |
|
| |||||