|
برای یک تیر مجسمه ی آدمها آدمهای مجسمه. روزهای بی تقویم ، یکی یکی دیروز می شوند که شاید شام فردا جهان مال ما باشد وقتی بابا انار ندارد شبها ستاره می چینیم تقویم به درد شب نمی خورد همانطور که شعر برای روز بیهو.ده است. من اگر نقاش بودم جهان پر بود از شب و روزها را جمعه می کشیدم که شاعر با خیال راحت بخوابد ونان را فراموش کند آدمها در بومها خوشبو بودند و لبخند به تن داشتند. حالا که دور هر آدم، حصاری و دور هر حصار مجسمه ای بر پا شده است من از ساعتها می ترسم که شاید روزی از تیک تاک افتاده کنار خودم مرده باشم:
+ نوشته شده در 87/03/20 9 AM توسط محسن راد |
دوست دارم تو را برای کوچه تعریف کنم: هوا که تاریک می شود کوچه در انتظار قدمهایی است که برایش ستاره بچینند کسی در مورد تاریخ باران چیزی نمی داند اما من اولین قدمهای تو را در کوچه به یاد دارم وقتی که باد می آمد وخبر تو را همراه داشت به درختهای کوچه قول دادم که روسری ات روی شاخه ها گیر خواهد کرد تا برگها زودتر خش خش کنند! قول دادم اگر خندیدی خودم را قاب بگیرم ابتدای کوچه آویزان کنم. طبق معموب باران که متوقف می شود کوچه مضطرب است همیشه بعد از باران صدای پا می آید و من به اضطراب هر شبم عادت کرده ام! + نوشته شده در 87/03/11 10 AM توسط محسن راد |
درخت بهانه است برای بارش پراکنده ی شعر. همانطور که وقتی شاعرراه می رود برگها را می فهمد! در کوچه ای که روزی از آن عبور کردی ایستادن،اعجاز دیوانگی است با توام شعر نهفته در گلوی جهان کمی بر من ببار من در گلوی خودم گیر کرده ام. در روزگاری که کلمات چون لباسهای اتوکشیده،به تن ما خیره شده اند من از شیوه ی ایستادنت میترسم! کمی بر من ببار که شاخه های نیم جویده ام بزرگ شوند سمت چیدن تو: انار تکثیر شده ی شب *عکس :نمایی از فیلم باغهای کندلوس + نوشته شده در 87/03/05 8 PM توسط محسن راد |
نه عجیب نیست! همین که دیوانگی هایم را اندازه می گیرم کنارم نشسته ای همیشه جای یک نفر کنار من خالی است یک نفر که هر وقت دیر می کند، باران درشت می شود در شهری که فقط دیوار را به مساوات تقسیم کرده اند بگو کنار کدام پنجره بیدار باشم که دیوارش کوتاه تر شود دستانم را راحت تر بپذیری این دستها از شرابی که خوردیم بزرگترند! نه عجیب نیست! اگر کوچه ها اسم کوچک تو باشد آن وقت عطار را پیدا می کنم تمام کوچه ها را یک طرفه کند حافظ در کوچه هایی که بن بستند فال بگیرد شاملو دوره گرد شود آینه های کهنه بخرد/گلدانهای تازه بفروشد من درخت باشم و شاعری زیر سایه ام دنبال سیب بگردد که جاذبه ات را اندازه باشد همین که دیوانگی هایم را اندازه می گیرم کنارم نشسته ای! + نوشته شده در 87/03/01 12 PM توسط محسن راد |
|
| |||||