|
نقد سریال "مرگ تدریجی یک رویا" ساخته ی فریدون جیرانی ) چیزی که در مورد آنونس می دانیم تعریف شماتیک فیلم محسوب می شود و در آنونس" مرگ تدریجی یک رویا"چیزی که مشهود است سفر شخصیتها به خارج و کشمکشهایی است که در آنجا اتفاق می افتد و اینکه در باره چند قسمت نخست چیزی نصیبمان نمی شود به ما چه مربوط؟! در قسمت اول که به نوعی آشنایی مخاطب با داستان است ،مارال عظیمی نویسنده ای نا آشناست که برای چاپ رمانش به هر جا که می رود با مشکل ممیزی رو به رو می شود تا اینکه در انتشاراتی با شخصی آشنا می شود که بر خلاف ظاهر سنتی اش به چیزهای متفاوت و نوعلاقه مند است و این باب آشنایی این دو نفر است که نرسیده به قسمت دوم با هم حرف می زنند و نگاه معنا دار می کنند و دل می دهند!چگونگی این رابطه و سرعت ایجادش چند مقصود می تواند داشته باشد، یا کارگردان و به خصوص نویسنده ی ما کم حوصله است که می خواهد هر چه زودتر شخصیت ها را با رابطه تعریف شده به خارج بفرستد یا این علاقه به خودی خود کارکردی ندارد و فقط عناصر بصری اش مهم است! و حالت سوم که فقط با ایجاد این رابطه می شود تفاوت فرهنگها یا جمع خرده فرهنگها را بررسی کرد که این حالت سوم به هیچ وجه در ارایه معنا و نشانه ها به مخاطب از نوع تلوزیونی اش موفق عمل نمی کند.از طرفی در خانواده ی پسر، دامادها در خانه ی پدر زنشان زندگی میکنند(داماد سرخانه، تلفظ فارسی اش است!)و اینکه چه شغلی دارند و چرا انقدر پاک و اتو کشیده اند به ما چه مربوط؟حتما در خانواده هایی با مختصات سنت این چیزها از نظر نویسنده محترم شناخته می شود.استفاده بی ر ویه ازچادر حتی در صورت عدم حضور غریبه،شما شما گفتن های یک مثلا زن و شوهر از نوع فامیلی که رسم سنتی بودن است و ظاهر خوب جلوه کننده با محاسن و مارک های معمولی!همه و همه در ارائه تصویر مطلوب یک خانواده سنتی درست عمل نمی کند.و در خانواده ی دختروجود دو خواهر که حتما یکی از آنها باید مشکل مواد داشته باشد و دوستان ناباب (شبکه درسفارش فیلم اینها را لحاظ کرده است هرچه باشد سریال باید آموزنده باشد ،می خواهد فریدون جیرانی باشد یا حاتمی کیا)و خانوم نویسنده که یک شغل فرعی دارداز نوع هنری اش!نمی دانم قشره نویسنده تا کی باید در رسانه ها فقیر و مهجور نمایش داده شوند! و یک مادر که اگر سالم بود احتیاج به شخصیت پردازی و کارکرد داشت همان بهتر که که روی ویلچر باشد،با خدا باشد! این یکی از آن گره های فرعی فیلمنامه است!! که در قسمت سوم به داد رابطه ی عاشقانه می رسد.تمام خانواده های سنتی کتابهای مذهبی در کتابخانه دارند!؟ و اما مجلس (ببخشید میز گرد)عروسی که باید تقابل فرهنگها را دقیق شد.یک خانواده ی سنتی فقط یک عمه دارد و سه نفر دیگر که انگاراز خیابان جمع کرده اند!دریک خانواده سنی ساز زدن امری خلاف شرع است و نمی دانم اینکه پدر بعد از فوت مادر دست به ساز نزده است و حالا خواهشآ بزند(فقط صدای ساز نه تصویر!) چه کمکی یه پیشبرد داستان می کند و از قضا در چنین شب میمون و مبارکی یک منتقد مقیم خارج، سر و کله اس(از نوع عظیم الجثه)پیدا می شود.با دیدن این تصویر شغل پسر فراموشم شد .چه معنی دارد یک انتشاراتی منتقد سرشناسی را بشناسد!!! چه معنی دارد یک منتقد سرشناس تحلیل بیشتری از رمان ارایه دهد!شاید به دلیل هم صحبتی با خواهر معلوم الحال ،علمش فرسایش پیدا کرده است.،باز چه معنی دارد داماد با خواهر عروس دست بدهد!در خانواده ی سنتی فقط زن و شوهر محرمند!و مقایسه این حالت با دست دادن منتقد سرشناس با عروس(یک شبه، مدرنیته به سنت می گراید و جلوی شوهر آبرو داری می کند) این روزها که کارگردانان به دلیل بیماری سینما به تلوزیون دل سپرده اند هریک از آنان می توانند با ارائه زبان سینمایی شان سلیقه مردم را ارتقا دهند.کاری که همایون اسعدیان(راه بی پایان)وکیانوش عیاری(روزگار غریب) به خوبی انجام داده اند و اینکه جیرانی چقدر موفق باشد من که شک دارم مثلا در همین چند قسمت..کارکرد تدوین که آدمها را در موقعیتهای مشابه با تصاویری موازی مقایسه می کند نشان از شتابزدگی فیلمساز در استفاده از ایده دارد. مثلا در یک مورد، دختر و پسر هرکدام به پله که میرسند! صدای موسیقی را می شنوند نگاه مرموزی می کنند که این یعنی استفاده فرم برای نشان دادن بهتر تفاهم!! و اما بازی ها کارنامه جیرانی با بازیگرانش در سینما پر از جوایز متعدد بازیگری بودده است هدیه تهرانی و فروتن در قرمز/ثریا قاسمی در شام آخر/خسرو شکیبایی در سالاد فصل و .. نشان می دهد که یکی از نقاط قوت جیرانی و به زعم من تنها نقطه قوتش، بازیگیری از بازیگران در کاراکترهای متفاوت است و اما همین نقطه قوت در سریال مذکور به نقطه ضعف فیلمساز بدل می شود دانیال حکیمی با سابقه تئاتری و تلوزیونی اش باید برگ برنده دیگری رو کندو حال آن که جز تکرار یک شخصیت مثبت و خونگرم با صدایی دلنشن چیز دیگری نیست.حداقل نمونه پر رنگ همین شخصیت را در سریالهای مسافر(سیروس مقدم)خواب و بیدار(مهدی فخیم زاده) سراغ داریم.فریده سپاه منصور، بازیگری که اغلب نقشهای شلوغ و برونگرا ایفا می کند و حالا فلج شده است و جز صورت ستمدیده اش چیز دیگری ندارد! ستاره اسکندری..تنها کسی که خوب(ببخشید معمولی)بازی می کند که این هم از خلاقیت خودش بهره می گیر نه شخص دیگری! و کشف جیرانی:سامیه لک که فعلا چون فقط چهره ی معصومش هی جلوی دوربین می آید نمی شود در موردش اظهار نظر کرد.می ماند پولاد کیمیایی که معلوم نیست کی افتخار آشنایی اش نصیبمان می شود. و سخن آخر اینکه فریدون جیرانی که معتقد به سینمای قصه گو است به زعم نگارنده در همین چند قسمت عطای داستان را به لقایش بخشیده است یاد نوشته ی فانتزی جیرانی در مجله نقش آفرینان می افتم که که باداستانی من درآوری معتقد بود که دوستداران مسعود کیمیایی حتی نام محله ها و شخصیتهای فیلمهای کیمیایی را نمی دانند و فقط با تکیه کلام "آقام کیمیایی" و اینکه بازیگران قشنگ حرف می زنند طرفدار کیمیایی اند! و با دیدن این سریال بیشتر از پیش می فهمم که نباید هنرمند شد،باید هنرمند بود نباید از دیگران پل ساخت،پله ساخت،پنجره ساخت. حداقل می شود حوادث روزنامه هارا بهتر گسترش داد! تا منی که حداقل سالاد فصل جیرانی را دوست دارم با دیدن سریالش حتی شام هم میل نداشته باشم! + نوشته شده در 87/02/25 8 AM توسط محسن راد |
چگونه ممکن است شعری را از بر کنم اگر روبه رویم نباشی من در ایستگاه جهان پیاده شدم که عکس تو را داشته باشم در پاورقی شعرهایم! ............................................................. دختری با موهای بلوند که شغل نمی شود! زندگی خرج دارد پس موهایت را کمتر شانه کن تا دوستت داشته باشم حتی در ساعات غیر اداری! + نوشته شده در 87/02/21 12 PM توسط محسن راد |
دریا، دریاست وقتی موجها مخالفند. همه ما آب تنی کردن بلدیم و همیشه یک نفر غرق می شود یک نفر که می خواهد تا انتها برود موجها را موافق کند ابرها را دورتر! دریا، دریاست وقتی موجها خسته نیستند پر از انگیزه اند پر از درد یادگار آخرین مردی که غرق شده:عشق یادگار اولین زنی که فتح شده:رنج + نوشته شده در 87/02/17 7 PM توسط محسن راد |
وهنوز خواب چیز خوبی است ..... شلوارم بی مقدمه ولو می شود روی چوب لباسی ببخشید کتابهایم! جورابها را در نمی آورم چون بو می دهند! امشب می خواهم خواب تو را ببینم ولی هر چقدر چشم می بندم.... تکان می خورم... خبری نیست! تا صد می شمارم عکسهای تو را از دیوار بر میدارم شعر های تو را لای کتاب پنهان می کنم موهایم را کوتاه همانطور که دوست داری! پیرهن سفید می پوشم دگمه هایش را تا آخر می بندم پلک می زنم ولی باز هم خبری نیست تصمیم می گیرم نخوابم بنشینم اناردانه کنم: این گنج خونین با پرده های ابریشمیش وقتی می ترکد یاد خنده هایت می افتم. هزار سال است شبانه ام را شعر می کنی هزار سال است می خواهم خواب تو را ببینم هزار سال است نخوابیده ام و هنوز خواب چیز خوبی است! تو از خواب بهتری می دانم ولی تا وقتی آب انار هست و پیرهنم یگانه جنگجوی تاریخ! باید تا صبح بیدار بمانم که اگر تابیدی سهم بیشتری داشته باشم! + نوشته شده در 87/02/14 8 PM توسط محسن راد |
امروز صبح عکس سه در چهار خودم را در روزنامه دیدم گم شده بودم! + نوشته شده در 87/02/13 8 PM توسط محسن راد |
شعر چیست!؟ خلوت زنگ آلود اشیا با روح رومی شاعر و ناگهان رنگ متولد می شود وقتی طول در و عرض پنجره فصل را گره می زند به صندلی های کوچک عصر. هریک از ما سایه های کوچک شهریم: مهدی: سالهاست می بارد نقیبا: باران را قشنگ نشان می دهد سیامک: خواب باران می بیند محبوب: باران را شما خطاب می کند پیمان: به باران شک دارد فاطمه: باران را نام دخترانه می داند آقای میرزایی: به باران فکر می کند خانوم خجسته: به باران حسادت می کند آرش: باریه های باران سیگار می کشد لی لی: چترهایش را دزدیده اند آقای رهنما:از باران الهام می گیرد خانوم پروین: چترهایش همیشه آماده است ومن باران را فراموش کرده ام! هر یک از ما سایه های کوچک شهریم وقتی باران در پیاده رو ها فراموش می شود! + نوشته شده در 87/02/07 6 PM توسط محسن راد |
خودتان را خوشبخت فرض کنید! می خواهم خوابهایم را تعریف کنم: 1-کلاغی دیدم روی برج شهر چرت می زد و به بهار می خندید 2-سگی دیدم کتانی سفید به پا داشت و زودتر از من می دوید 3-مترسکی دیدم لباس پاره ای به تن داشت و از همهمه گنجشکها می ترسید 4-خودم را دیدم با جیبی پر از شعر و شبنم و مردم شهر مترسک صدایم می کردند..... صبح است طبق معمول پنجره ام را رو به برج بازمی کنم و مترسک کلاهش را به نشانه احترام بر می دارد. هر روز صبح میلیونها مترسک به دنیا می آیند ولی فقط یکی از آنها زنده می ماند تا خودم را خوشبخت فرض کنم! + نوشته شده در 87/02/02 3 PM توسط محسن راد |
|
| |||||