|
تقدیم به اوونایی که لحظه تحویل سال، توو حمومن،آخه نمی خوان کسی رو ببوسن! (حتی شما دوست عزیز!) چیه دنبال چی می گردین یه کلمه،یه جمله،یه بند یا یه تریلی حرف حساب؟! حرف حسابامو خیلی وقته با اسید شسته بودم و رو بند آویزون کرده بودم که یه شب باد اومد و خیلی ساده همه رو برد. نمی دونم رفت پایین پایینای شهر،که با کی قسمت کنه،اون طرفا که حرف حسابشون چاله چوله است،اصلا حساب کتاب بلد نیستن، پولو بلد نیستن دو دستی بشمارن،5000 هزار تومنی هارو ندیدن یا اگه برد بالای شهر که اونجا سطل آشغالها هم ساعتی ،پول می گیرن،کارگران شهرداری هم همه شون شاعرن. یا نه رفت روو پل هوایی که از بالا به آدما-آدمای ماشینی- نگاه کنه،که همه زودتر می خوان برسن،کجا؟ جواب این سوال و فقط آدامس فروشا و گلفروشای سر چهار راه میدونن،که سن و سالشون قد چند تا کشیده است! که از یه صاحبکار می خورن،البته صاحبکار اینجا پول نمی ده فقط هول می ده،لگد می زنه. این بچه ها آدما رو خوب می شناسن،بعضی هاشون شیشه هارو اصلا پایین نمی کشن به خاطر آلودگی هوا،بعضی هاشون ارتفاع ماشینشون انقد زیاده که فقط موهای نشسته بچه ها رو می بینن و واسه هم جوک تعریف می کنن و گروه سوم که بچه ها ابزار کارشونن،واسه روزنامه/مقاله /کنگره/شعر/تئاتر/سینما و حتی کافی شاپ! بچه ها، اومدنه فصل رو هم زودتر از پرنده ها می دونن،چون انقدر دستاشونو به هم مالیدن، ها کردن،آتیش روشن کردن که حتی هوای پس فردا رو هم می تونن پیش بینی کنن! فقط یه چیز رو نمی دونن..کی بهار می یاد؟ بعضی هاشون که زرنگ ترن زود میفهمن آخه وقتی میرن توو یه فروشگاه یا یه مجتمع مثلآ فرهنگی! زودتر از اینکه به آدمای شیکپوش توو ویترین نگاه کنن ،بیرونشون می کنن،هولشون می دن ،لگدشون می زنن،بعضی ها هم که لباساشونو با هم دیگه تقسیم می کنن،با هم مسابقه دو می ذارن تا بالای شهر ،هرکی برنده شد،ته مانده دو تا سطل آشغال، جایزه اش،حتی سطل رو هم می برن که حداقل یه سین داشته باشن واسه سفره ای که ندارن! راستی کی بهار می یاد!؟("بهار بازهم بیا عشقو بیارش" پشت هیچ کامیونی جا نمیشه) اصلا می یاد که چی بشه پنجره مون کو؟ یقه ی کدوم آدمو ته کوچه بگیریم که ببوسیمش غارتش کنیم واسه پولای تاخورده ی لای جورابش! اصلا بهار حرف حسابش چیه فارسی بلده حرف بزنه؟! از سالی که تموم شد،چی توو ذهنمون مونده،فیدل کاسترو خداحافظی کرد،بی نظیر بوتو رو کشتن ،پوتین تعویض شد مگه بهار اینارو می فهمه،بزار یه کم جنس ایرانی هم رو کنیم:دخترا می ترسیدن تنها بیرون بیان،پسرا وزن کم کردن که لباساشون تنگ به نظر نیاد،راننده ها بعد یه عمر نون آوری کنج خونه تخمه می شکوندن که مثلا یکی توو تلوزیون، لا به لای پخش سریال از سهمیه جدید حرف بزنه ،آقای رییس جمهور به خانه خدا رفت، بگذریم از اینکه رفتن به چنین جایی چه شرایطی می طلبه، زمین هم از یه دونه نه دو تا کلیه گرون تر شد،دیگه یافت آباد،نازی آباد،یاخچی آباد یا محوطه ترمینال جنوب هیچ فرقی نمی کرد،گوشت هم که انگاری گوشت آدم بود،پابرهنه بر می گشتی خونه مهم نبود در عوض دستت پر بود مثل دست جوونای فلسطینی که 200 میلیار تومن از دولت عدالت گستر ودیعه گرفته بودن. مگه باور کرنیه که شکوفه های درخت گلابی، به خاطر فوت قیصر امین پور دیرتر به دنیا بیان،نه. .حسین منزوی که نبودکه وقتی مرد کلاغها سفید پوشیده بودن ،به قول محسن راد: وقتی یه آدم خوب می میره باید سفید پوشید چون رفته یه جایی که درختاش لنز نقره ای می ذارن! اصلا بهار، مرگ حالیشه؟! نوروز یعنی روز نو،بیاین مشخصات یک روز نو رو برررسی کنیم اصلا من هر وقت که می خوام چیزی رو بررسی کنم یاد کمیته انضباطی و حراست و زندان می افتم که چند باری،بررسیم کردن .پس به خاطر درد معده و یا درد انگشت یا درد باسن(مخصوص بانوان)، بند آخر رو سانسور می کنیم به یاد تمام سانسور چی های این مرز پر گوهر ................................................................................................................... ببین دیازپام ده، خورانده اند خلق را ببین چگونه یشکنند، جای شیشه،تلق را ببین چگونه پول می دهیم، نفت و آب و برق را ببین احاطه کرده است عدد،فکر خلق را + نوشته شده در 86/12/28 4 PM توسط محسن راد |
تقدیم به خورشیدکم که خیلی وقته رفته با بهار عروسی کنه ولی گم شده،یه جایی بین شعرهام اینجا باران می بارد اخبار دیشب،پیش بینی نکرده بود ولی من از خدانگهدارت فهمیدم. آنجا باران می بارد تو همیشه غر میزنی که چرا بدون خداحافظی ،لباس باد می پوشم. ابرها برای تو می دوند تا راحت تر بخوابی و این تنها رویای چتر می تواند باشد! ............................................................................ بهاریه به مناسبت فقر/فردا عصر/همین وبلاگ + نوشته شده در 86/12/27 4 PM توسط محسن راد |
حالا که فاصله ها با شعر نقطه چین می شوند بگذار شب برای من دراز تر باشد تا برای بوسه بعدی شب بو ها را کوتاه تر کنم . . کنار پنجره تو دنج کودکی من است گربه لعنتی،ترسم را لو می دهد! . . صندلی ها دلپذیر نیستند. مادامی که زمین با شاعر قهر می کند و شمعدانیها از روز می ترسند صندلی ها برای شکستن هم بی فایده اند. چه تصاویر بکری، گوش کنید! صندلی چرخدار که همه جا می رود غیر از پشت میز صندلی آشپزخانه که همه جا می رود غیر از صرف غذا صندلی نشیمن که همه جا می رود غیر از امنیت دو تن رها شده در عطر لیمو و یا صندلی شکسته خودم که برای من آواز می خواند،می رقصد شما معشوقی اینچنین بی آزار دیده اید؟! + نوشته شده در 86/12/25 5 PM توسط محسن راد |
شاعر،دلیل انسان است و تو دلیل من! تمام راه به این فکر میکردم که کجا دیدمت کدام خیابان شیبش بیشتر بود که ارتفاع را باتو فهمیدم کجای شهر عکس انداختیم که شکل بوسیدنت رد عجیب آهو بود بر برف چقدر با این فعلها می شود شعر را گول زد که روزی با دامنی از غزل به در می کوبی که شبانه ام با تو سیر می شود ،پیر می شود ،سُر می خورد تا فنجان نیمخورده که شاید چراغها را روشن کنی آینه رادور بریزی لباسهای گرم بپوشیم بدویم تا دریا که باید آرام گیرد کنار پیشانی ات آفتاب قسمت شود من سهم بیشتری بردارم،بروم تا نوح،جار بزنم خورشید آورده ام چقدر با این فعلها می شود فصل را کنار پنجره قربانی کرد که طبلها رابکوبید انگور ها را آماده کنید سیگار را بریزید تووی گلوی شعر که محبوب من دربستری از مهتاب و عسل با دامنی از غزل به در می کوبی محبوب من همین حالا بگذار بمیرم که این شعر تا ابد آنجا که خدا کنار تو دو زانو نشسته ،ادامه پیدا کند + نوشته شده در 86/12/20 11 AM توسط محسن راد |
از عشق مردن،بهانه است همیشه زود اتفاق می افتد پیرهنی که از روی رخت به باغچه پرت می شود شکوفه هایی که به کوچه می دوند و حوالی کوچه ی آب و جارو شده بوق زدن ممنوع نیست! از عشق مردن ترانه است انجا که گفتگوهای جهان،انگشت به دهان می گیرند که نامت چیست چه می تواند باشد!؟ نامت خیال کودکان زنگ نقاشی است که دریا را با قوها فرض می کنند دخترک را با موهای بلند! هی!دخترک،دیر نکنی همه کلاسها که زنگ ندارند همه کوچه ها که کاج ندارند این منم که همیشه پیرهن بازیگوشم را روی رخت پهن می کنم اگر شاید بیایی اگر شاید مرده باشم! + نوشته شده در 86/12/11 10 AM توسط محسن راد |
صبح است خروس پیر،در چشمانم پی چیزی می گردد. خورشید لباس چروکیده اش را تکانی می دهد و آرام آرام میان پنجره تاب می خورد. ساعت،روی 11 دیشب جامانده و جای خواب ما،شعر و شبنم پچ پچ می کنند! ناخنهای نیلوفری ات را که بو می کنم بیدار می شوی کشدار می شوی و سمت پنجره میان کشمکش شب بو و خیابان پناه می بری. کنار دستانت که هول می شوم خروس،بی محل می شود آفتاب، زیاد و ساعت،قرار بیقراری می گذارد با باد و سر می رود تا پنجره که شاهد عقد ما باشد. با هم که 11 می شویم باران، ساقی ترانه است و ما آهوی چین بر برف که می رقصد و پلنگ قربانی می کند! عزیز دلم! تنها شاعری هستم که صبحها،قبل از شبنم،کنار تو می میرم + نوشته شده در 86/12/08 11 AM توسط محسن راد |
به نام مرگ: تابوت مقوایی زیر تیر چراغ برق بارانی که بوته وار می بارد خمیازه هایی که بوی خاک می دهد چه بدرقه باشکوهی! لطفا بعد از اینکه گوشتهایم را با زمین تقسیم کردید سمت خانه ام نماز بخوانید خدا ،سالهاست در آشپزخانه ام می سوزد! . . به نام زندگی: گنجشکها آواز می خوانند! کودکان به مدرسه می روند باران ناکوک می بارد نوزادی که به دنیا می آید دست خانواده را با همسایه اشتباه نمی گیرد ولی ما در پستویی زنگ زده در انحنای شب بو گیر کرده ایم و شاید زندگی سوزنبان قطاری باشد که چکمه های آهنی به پادارد کلاه حصیری به سر! + نوشته شده در 86/12/04 4 PM توسط محسن راد |
|
| |||||