|
سند زده ام چند گل قالی شعله هایی خسته و شانه هایم که موازی شعر به اهتزاز در می آیند. وقتی نیستی ابرها زیاد می شوند سایه ها طولانی و شانه هایم همچنان از عشق بیقرار شرم بلورین تو. برای بار دوم عرض می کنم باید باشی و گیتار لورکا آخ.......... چقدر زود به خانه می رسیم! + نوشته شده در 86/09/22 9 AM توسط محسن راد |
رام و سرشار! در شهر من آدمها به زاویه خورشید ربطی ندارند و عشق ،کور راهی است کوچک کنار سیلاب اندوه. در شهر تو کنار ایوان تو خورشید اجازه می گیرد که باشد و عشق، ایستگاهی است متروک میان قطارهای سوخته. از شهر من تا ایوان تو چند حبه پیرهن و مقداری قند روی رخت. چای می نوشیم و خورشید از تجدید اندام تو با ریاضت آدمها،کیف می کند چند برار می شود! و پیش از رفتن برای فردا صبح یگانه می بارد + نوشته شده در 86/09/20 3 PM توسط محسن راد |
2+2 می شود 1/4 تقصیر ماشین حساب نیست ۰/۱ نزدیک تو رشد می کند که با قانون فرق داری که از چمن روشن تری حتی خوش سلیقه تر! مثل ساعتها که هیچ وقت برای سر رفتن تنظیم نمی شوند! به قول شاعر: آه لذت پیشانی بودن برای چند میم بازیگوش + نوشته شده در 86/09/18 4 PM توسط محسن راد |
|
| |||||