|
شکوفه نمی داند از جریمه یک غفلت ساده در اندوه باد. من اما تو را بی سبب می شناسم که همراه بوسه های قدیمی کنار من جریمه می شوی! هم قد خواب نیمروز شکوفه ها + نوشته شده در 86/08/23 9 AM توسط محسن راد |
با گلهای قالی تو را فکر می کنم که خوش نشسته ای در محراب من. چگونه از تو گویم که ترد و نامفهوم،خیال مرا می دزدی. روزی که از تو مرد شدم با رخت تو بی تاب بودم نه!سایه نبود تعجب خورشید بود از زوال من که حوالی تو جان می یافت. گلهای قالی رنگ می بازند و گلخانه ها از سمت تو تازه می شوند. هی!روزی که از تو مرد شدم با رخت تو دریا بودم خوشا موجی که روی زانوی تو آرام می گیرد + نوشته شده در 86/08/18 11 AM توسط محسن راد |
گلها را برای صرف شام به خانه آورده ایم پیرمرد گلفروش تماس می گیرد دستکش هایت را میان گلدانها جا گذاشته ای! می خواهی برگردی ولی وقت اعجاز دگمه ها گلها همه،شبنمی می شوند! + نوشته شده در 86/08/17 11 AM توسط محسن راد |
شب زیر پتو جا نمی شود و گریه را در گوشهایم می فهمم. سلام نازی دستم سر می خورد تا پیشانی نادرختم من، نا درخت حتی برگهایم خش خش نمی کنند. سلام نازی تیرهای تلگراف شهر ما این روزها، سایه هایی طولانی دارند زرد و ناکوک. سلام نازی آی! چقدر میم این سلامها آدم را سبک می کند وقتی دو خط باریک قرمز به هم می رسند + نوشته شده در 86/08/15 9 AM توسط محسن راد |
|
| |||||