|
هم قد توام در دایره ای ممتد روی خطوطی نا مفهوم که میان ما رشد می کنند دور می شوند کم می شوند نمی شوند! من این آوار مضحک تو آن کوچه ابدی با کنار مهربانش. با همین خیال ساده کمکم مرا می دزدی! + نوشته شده در 86/02/29 11 AM توسط محسن راد |
این صندلی چوبی رویا می شود با ماهی ها قرمز سیاه یا مارماهی! من در جمع خیس این زندگی تو را گم شده ام. تو می خواهی بخوابی ولی رویا همین ماهی قرمز تقویم است که همیشه ام را با تو مبادا می کند! بگو کجای این آکواریوم خیس تو باشم؟! نقاشی نمی دانم ولی این مار ماهی می خواهد هوسم را کثیف کند! + نوشته شده در 86/02/27 12 PM توسط محسن راد |
از سمت آفتاب حرف می زنم حضور مشکوک یک روزنه روی پیرهن گلدار تو مرا عجیب می کند! کودک بوده ام ولی شکل ادراک تو نه انگار توصیفی است از صندلی های لاس و گاس با لیوانهایی بزرگ روی میز من تمام رقص شبم تصویر شناور دستان توست تو تمام روز را با روزنه های من جنگ می کنی! + نوشته شده در 86/02/22 4 PM توسط محسن راد |
در تو و با من تماشای ما تقلبی نیست! وقتی روزها را سربازانی خفته میبینم هرچند بی رنگ ولی جای نوازش تو اطلسی می کارم. پادگان ما جای شختی نیست صبح ها و اطلسی ها زیبا مس شوند اگر نزدیک من هوای تو روشن باشد. با هم دور شویم و یک جنگل به هیئت ما درآید با تبرهایی سوخته + نوشته شده در 86/02/22 4 PM توسط محسن راد |
آمد دستم سمتش لغزید حضوری از ترانه بود. بارانی عمق چشمانش اسیر و من مواظب رفتارم بودم. گفتم: امان بده این روح زمینی با نجابت تو ارام می شود. گفت: سپیدم کن مرا بنویس نقطه چین نگاهت با من گفتم: تنم جا نمی شود برای بهانه تو یعنی خمار می شود گفت: عمری است خمیازه می فروشم ناب. پژمردم و سپید شدم. و امروز هنوز نگاهم درد می کند! + نوشته شده در 86/02/14 10 AM توسط محسن راد |
در تو و با من تماشاي ما تقلبي نيست! وقتي روزها را سربازاني خفته مي بينم هر چند بي رنگ ولي جاي نوازش تو اطلسي مي كارم. پادگان ما جاي سختي نيست! صبح ها و اطلسي ها زيبا مي شوند اگر نزديك من هواي تو روشن باشد. با هم دور شويم و يك جنگل در هيئت ما در آيد با تبرهايي سوخته! + نوشته شده در 86/02/12 4 PM توسط محسن راد |
انزواي عجيبي است قدي بلند چهره اي گم نام بويي نارس لطفآ به ماه فكر كنيد! در شبي چنين آگاه صبور مي مانم با خاطره هايي كور و شك مي كنم كه اين تنهايي نوبت تاريكي ام باشد. تنهايي از تو با تو تن شدن! با آسمان تعارف ندارم ولي اگر اين ماه در من مي دميد چشمهايم پرنده اي روشن بودند و روز از تو پيدا مي شد و من در تو غوغا مي شدم و تو خم مي شدي! كه از ارتفاع من ببوسي مي بوسي....... لطفآ به ماه فكر نكنيد! + نوشته شده در 86/02/10 11 AM توسط محسن راد |
|
| |||||