|
صبح باید باشد و من کلافی از فردا را گم کرده ام در همه از هیچ! با انگشتانی که فقط برای اشاره خوبند و صدایی سفید که از پنجره آغاز می شود. با اینها رفیق شدن تعدادی خمیازه می خواهد! که ندارم و صبور نیستی... + نوشته شده در 85/12/28 11 AM توسط محسن راد |
آمدم پاسبانها چه نرم از تو می کفتند مظطرب پاهای تو بودند وقتی شب دلخوش خواب بود و تو ابروی ناب! ماندم از تو هوا سیر با تو با ران دیر می بارید. گفتم بیش از حد دوستت می دارم! اگر ارفاقی کنی و جای پاهایم ستاره بگذاری رفتم درختها حوضی شدند گرم! و من روی قرمزی ماهی ها سمت پروازم را گم می کنم. + نوشته شده در 85/12/17 6 PM توسط محسن راد |
|
| |||||