تبليغاتX
درد می کند بدجور....

درد می کند بدجور....

  

 

در چشم های بسته، آفتاب بیشتری هست

 درباره فیلم بی خود و بی جهت ساخته عبالرضا کاهانی

 

 

1-      مژگان (پانته آ بهرام) در صفحات نیاز مندی های روزنامه پی کار می گردد و لحظاتی بعد از همین صفحات برای تمیز کردن شیر ریخته روی زمین استفاده می کند.حداقل معنایی که تداعی می شود دنیای زنانه ی محکوم به بچه و خانه داری است.همین تناقض میان چیزی که می خواهد باشد و چیزی که هست به دیگر شخصیت های فیلم هم  تعمیم پیدا می کند  که زندگی در جغرافیای مورد نظر فیلم ،هویت،صداقت و اصالت آنها را مخدوش کرده است.مژگانی که موهای خودش را رنگ کرده استتا دلخوشی کوچکی(superficial happiness) برای خودش ترتیب دهد ،احمد(احمد مهرانفر)  با ریش انبوهش که ادعا می کند برای جلب رضایت الهه گذاشته استبا تیرگی فانتزی اش ،الهه(نگار جواهریان)  که پوشش ظاهری و نوع حرف زدن کتابی اش از طرف مادر به او تحمیل شده است اما خود او زیر مانتو اش پیرهن گلدار و رنگی پوشیده است و محسن( رضا عطاران)  که بیشتر از همه تحت تاثیر توقع دیگران رنگ عوض می کند.از یک طرف در مقابل سه شخصیت همراهش به عنوان تهدید های درونی خانه  و از طرفی دیگر دربرابر سه شخصیت راننده ،شاگردش  و مادر الهه به عنوان تهدید های بیرونی و محیطی. تقابل رنگ های مورد اشاره با یکدیگر ،باعث می شود که جنبه های تزئینی و بیرونی تیپ گونه آنها ، در واکاوی ابعاد پنهان شخصیتشان کمک کند.

2-      به خاطر استفاده از الگوی انطباق زمان سینمایی با زمان واقعی ،کاهانی در جهت باور پذیر کردن یک موقعیت ساده اما تلخ و ملتهب باید جنبه های تزئیناتی،نمایشی و خودنمایانه را در جهت کم کردن فاصله با مخاطب هذف می کرد تا مخاطب اتمسفر مورد نظر زندگی اش را دریابد.برای این منظور هیچ تصویری با کمپوزسیون بصری و گرافیکی چشم نواز و کنتراست عکاسیک نمیبینیم چرا که خود فضا و لحن جاری در آن به اندازه کافی تضاد و تباین و ترکیب ناهمگون دارد و درنگاهی جزئی تر از هرگونه نماهای تاکیدی مثل اینسرت با زوم خودداری شده است تا زمان واقعی فیلم مخاطب را از هرگونه قضاوت شتابزده دور کند.اوج این کارگردانی بی واسطه زمانی است که مادر الهه – با بازی موثر افسانه تهرانچی- با حضور عصبی و اضطرابآورش ترکیب یک ناسازه(( heterogeneous با یک جمع همگون را می سازدو البته بستری مناسب برای حرف های مورد نظر فیلمساز مهیا می شود.اینکه مادری زندگی حقیقی دخترش را فدای زندگی حقوقی و آبرو و توجه دیگران می کند،به مثابه رفتار مام وطن با آدمهایش،اینکه موسسه قرض الحسنه دارد اما دخترش باید چنین خانه به دوش باشد که در ساحتی نمادین نوع تقسیم پول نفت و بیت المال بین مردم را مورد چالش قرار می دهد.اینکه آدمهای دوست و همراه با دخترش را نا موجه و غیر قابل قبول می داندو از همه تلخ تر امید و نامیدی های یک نسل سوخته را با دیدی مصرف گرا با تراول هایش معاوضه می کند.

3-      از نقاط قوت فیلم  می توان به  بازیگران آن و نوع بازی گیری کاهانی اشاره کرد که قبلا هم مهارتش را در استفاده  دیگر گونه از  علیرضا خمسه،مهدی هاشمی و رضا عطاران ثابت کرده است. برای این منظور کافی است لهجه و نوع ادای دیالوگهای نگار جواهریان را با دو نمونه درخشان بازی اش در "طلا و مس" و "تنها دویار زندگی می کنیم" مقایسه کنید.اگر در فیلم اول لهجه ای غلیظ با لحنی محزون و نگاه معصوم دارد و  در فیلم دوم لهجه ای ناکجا آبادی و جهان شمول در کنار صدایی سرخوش و کودکانه با برقی عجیب درچشمانش،در اینجا انگار از فرط داد زدن صدایش گرفته است و لهجه ای که هر وقت عصبانی می شود لو می رود.توجه کنید به تعادل مناسب و به جا میان ادای جملات کتابی و محاوره ای .اوج بازی او مقابل مادرش هست – چقدر به خاستگاه  کاراکتر ناتالی پورتمن در قوی سیاه شبیه است - که برای اولین بار در طول زندگی اش سعی می کند از زیر سلطه اش خارج شود و فردیت قوام یافته اش را به رخ بکشد.رابطه درستی که بین فن بیان و نوع رفتار بدن و صورت برقرار می کند باعث می شود که مخاطب بیشترین همذات پنداری را با او داشته باشد.اوج بازی اش زمانی است که خیره به مادرش نگاه می کند در مواجهه با رفتار تحقیرآمیزش که خانه و آدمهایش را لایق میهمانهایش نمی داند و رضا عطاران که بعد از فیلم صندلی خالی (سامان استرکی ) و فیلم قبلی کاهانی سومین بازی درخشان عمرش را ارائه می دهد.کسی که حتی یک لبخند بی رمق هم روی لبانش نقش نمی بندد اما بیشترین لبخند و قهقهه ممکن را به مخاطب هدیه می دهد.

4-      مهمترین ضعف فیلم اینست که خرده پیرنگهای موجود در فیلمنامه برای یک  فیلم نیمه بلند از لحاظ ساختاری  و روایی مناسب به نظر میرسد و از لحاظ معنازایی به خاطر شیفتگی کاهانی به ایده های متعدد فیلم  و برخلاف  جزئیات کار شده  در شخصیت پردازی نمی تواند به یک کلیت هدفمند تبدیل شود.مثلا اشاره های اجتماعی و سیاسی اش به ماهواره و اختلاث و ..می توانست با زبانی غیر مستقیم و عمیق تر لحاظ شود نه اینکه اینچنین لحن شعاری و پیام دهنده به خود بگیرد که در جاهایی از بستر معمول فیلم بیرون می زند.کاهانی بهتر بود به جای نشانه شناسی محدود به  زوجهای بی ثبات اما پر دغدغه  فیلم ، به نشانه پریشی(Asemasie) کهن الگوهای سنتی زائیده چنین ازدواج ها و اشتغال ها و بچه هایی  بپردازد که در این صورت فیلم صاحب زیر ساختی موثر و روایتی تاویل پذیر می شد.هر چند که نمی شود جایگاه ممیزی و سانسور را نادیده گرفت.

5-      چالش بر انگیز ترین پرسشی که فیلم مطرح می کند نوع  رویکردش به چگونگی رشد و تربیت بچه ها در چنین اجتماعی است.بچه محسن و مژگان که نوع لجبازی اش با همه،محصول عدم توجه و محبت از سوی پدر و مادر است.در چنین شرایطی چه تعهد و آیند ه ای برایش در انتظار است و بچه احمد و الهه که در راه است و باید در بستری از دروغ و تزویر و تقلب به دنیا بیاید.پدری که دوست دارد کار فرهنگی انجام دهد اما برای بچه ها شکلک در می آورد تا آنها را بخنداند و همین شوخ و شنگی و سهل انگاری در زندگی شخصی به دروغ های خانمان سوز تبدیل می شود و مادری که مجبور است برای فرار از اخلاق گرایی های کاذب مادرش ، چنین زندگی را تحمل کند و اصلا شاید به همین خاطر می خواهد هر چه زودتر مادر شود تا دلخوشی برای ادامه زندگی پیدا کند.همانطور که محسن چه به لحاظ ریخت ظاهری و چه نحوه زندگی اش وضعیت چند سال بعد احمد را مشخص می کند ،بچه پر انرژی فیلم هم بیانگر نوع پرورش بچه احمد و الهه در آینده است و آیا میان دیوار های متعدد چنین والدینی پنجره ای برای زندگی پیدا می کند؟

6-      روند تدریجی کاهانی در رسیدن به یک سبک شخصی و روایت منحصر به فرد حالا به اوج خودش می رسد.رسیدن به یک تولید مستقل و ارزان با لوکیشنی که فراتر از مکانی صرف به فضا سازی هویت زا فیلم کمک می کند،زمان و مکانی که به شخصیت تبدیل می شوند .خرده پیرنگهای مماس با مابه ازاهای بیرونی جامعه و نوع برخوردش با خط قرمز ها و ممیزی ها، از او فیلمسازی جسور و خستگی ناپذیر ساخته است و با این زاویه ی  متعهد و روشنگری که  نسبت به زمانه خود انتخاب می کند در خاطر و خاطره ی هریک از محسن ها و مژگان ها و احمد ها و الهه ها همچون شعری ناب و شور انگیز ثبت می شود.

 

 .................................................................

و این روزها:

چاپ دو یادداشت درباره فیلمهای " نارنجی پوش" و "خرس" در ماهنامه سینمایی فیلم

چاپ نقد فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی " در روزنامه اعتماد

چاپ نقد فیلم " جعبه موسیقی " در روزنامه اعتماد

نقد فیلم "چیزهایی هست که نمی دانی " در سایت تحلیلی آدم برفی ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 90/12/03 9 AM توسط محسن راد |


 

 

 

ترس و پرسه سایه ها

درباره مجموعه ادبی  وقتی اسم خوابهایم عوض می شود *

اولین مجموعه ی ادبی سیامک عشاقی حاوی داستان ها و شعر های مربوط به سال 82 و قبل آن  است که به خاطر گرفتاری های عجیب و غریب  اخذ مجوز و صلاحدید نخبگان ارشاد! حالا پیش روی ماست . داستان ها از راست به چپ و شعر ها از چپ به راست ارائه شده اند با دو عنوان متفاوت که از دوگانگی آنها تا نوع طراحی جلد و شماره گذاری صفحات  پیداست که مولف  قبل از خوانش متن ، می خواهد  حواس مخاطب را به بازی بگیرد و تاکید کند که که باید دیگرگونه ببیند تا روزنه و دریچه  ای به دنیای شخصی او پیدا کند. اینکه دو قالب ادبی در یک ظرف بگنجند و مخاطب در صدد تفکیک معنایی و ساختاری آن بر نیاید امری ریسک پذیر به حساب می آید.از لحا ظ مضمون هم این شیوه ارائه کتاب با متن درونی متناسب است یعنی دو گانگی و تناقض عنوان ها و صفحه بندی ها به جهان معنایی متن ها هم تعمیم پیدا می کند تا جاییکه مولف به راحتی فاصله هویتمندی از خودش و دیگران در شعر ها و داستانهایش پیدا می کند اما این خصیصه معنایی در جهت معنازایی به کار رفته است یا نه فقط نوعی تجربه گرایی صرف و خالی از زیبایی شناسی به حساب می آید؟

با خوانش اولیه متن ها به این نتیجه می رسیم که رویکرد مولف بیشتر تبیینی و مبتنی بر فضاسازی است تا اینکه بخواهد توصیفی و در راستای  الگوی پیام / نتیجه باشد.در واقع طرز تلقی مولف / راوی از هستی پیرامونش مبتنی بر پایان دیالکتیک دال / مدلول است که در نوع بیانمندی و باز نمایی واقعیت در جغرافیای محاط و محیط متن ها تاثیری غیر قابل انکار دارد.به تعبیری دیگر  حقیقت تحریف شده در اطراف راوی کارکرد روایت را صرفا پوچ انگاری شخصی  متن هانشان می دهد  چرا که امر اجتماعی و  و عمومی از نظر او یا در خلا معنایی خلق می شود یا فاقد تاثیرگذاری انسانی است.

 با خوانش چند شعر تاثیر گذار کتاب شاید به ابعاد پنهان و پیدای خلسه معنایی یاد شده دست پیدا کنیم.شعر صفحه 2:

 (       )

لطفا هر چه می خواهید داخلش بنویسید

اما فقط  شعر باشد

شعر خوبی خواهد شد

  باور نمی کنید

خودم برایتان می نویسم

  (شعر)

فضای خالی سطر اول با پرانتز و فضای خالی این پرانتز در سطر آخر با واژه شعر چه معنایی تداعی می کند؟ شاید راوی فاصله خود با مخاطب فرضی متن را با شعر پر کرده است تا دیالوگش را به مونولوگی درونی تبدیل کند. شعر صفحه 4 :

سراب وزیدن گرفت

از جایی که لبریز آب بود

کاسه ای که به دستمان ندادند شکست

تشنه تر سیراب شدیم

وزیدن سراب به عنوان الگوی خطای دید و خطای معنا،کاسه ای بدون آن که وجود داشته باشد می شکندو فضای متناقض سطر آخر،رابطه تشنه و سیراب و رابطه سیراب با سراب سطر اول،به تعبیری دیگر راوی فضایی را تدوین می کند که در آن آدمها ناچار به سیراب شدن از سرابی اند که محیط پیرامون به آنها تحمیل می کند. سطرهایی از  شعر صفحه 22 :

 

آن طرف کره زمین

 آدمهایی که مثل من نیستند

با هیچ   آهنگی می رقصند

پشت تمام رفتن هایی که مرا می برند

و سرگردانی اتفاق بزرگ هر روزه ام

تازه می شود

گیتاری هخواهم برد

گیتاری که برقصد......

 

حالا دیگر بازی شطرنجی که  البته فاقد مهره، مولف با مخاطب شروع کرده بود به اوج خودش می رسد.رابطه راوی با آدمهایی که تصمیم گرفته اند با هیچ بزرگ اطرافشان معنا برقرار کنند.تقابل گیتار با تنهایی و آدمی که در این تنهایی آهنگ می سازدو تاکید چند باره متن به فضا های پر و خالی صفحه شطرنج  .هر چند که واژهایی که پر رنگ شده اند در ذهنیت دموکرات و پراتیک متن خدشه وارد می کنند و بهتر بود این تاکید روی واژه ها در زیر ساخت متن کار شود.  سطر هایی از شعر صفحه 24 و شاید بهترین شعر کتاب :

این ریل می تواند تا بی نهایت

قطار سوار کند

جلوتر می رویم دیواری پر از  بوفالو

و سمفونی سکوت از یک گیتار یخی....

 ریلی که قطار سوار می کند.دیواری که پر از بوفالو ترسیم می شودو گیتاری که یخ زده است.تبدیل ریل قطار به نتهای موسیقی،ترکیب بوفالو و سرخ پوست و گرگ و در چنین فضای خالی از معنا و رنگ،مخاطب متصور از نگاه متن می تواند تبدیل به گرگی شود که در کمنین شکار است.

شعر صفحه 29:

آ   ز   ا   د   ی

 

مادرم وقتی جوانتر بود

به آزادی فکر می کرد

و به پرنده ها غذا می داد

حالا که پیر تر شده

برای گربه های خانگی اش

سر پرنده طبخ می کند

 رابطه جوانی و پیری،رابطه پرنده و غذا،رابطه گربه خانگی با پرنده . پرنده ای که در جوانی اهمیت دارد و در پیری تبدیل به غذای گربه می شود.آزادی و فکر کردن به آن که زمانی قابل دسترسی بود اما حالا به خود ویرانگری اشیا و تصاحب حداقل چیزها بسنده می شودو واژه ی آزادی در ابتدای متن که کارکردی فراتر از عنوان شعر پیدا می کند و شبیه پرنده سر بریده متن حرفهایش از هم فاصله گرفته و فاقد هستی اند. توجه کنید به تقابل های هستی / وجود و پر / خالی در خوانش فوق که به خود ارجاعی و معنازایی متن ختم می شودو مولف توانسته است با المان ها و تدوین موقعیت های تبیینی جهان مستقل و تاویل پذیری خلق کند.

بعد از خوانش چند داستان کتاب به ویژگی های مشترک آنها با شعر ها چه به لحاظ فرم روایی و چه به لحاظ معنا و فضاسازی دست پیدا می کنیم.جهان معنایی متن  از روایتی سورئال  نشات می گیرد که در واقع از چالش های معنایی و کشمکش های درونی راوی با فضای رئال خود با فرمی مرکز گریز و غیر خطی حاصل شده است.فضاهایی مملو از خوابها و سایه ها و رنگهایی که تمایل به تیرگی دارندو در چنین فضایی ،هذیان معنایی روایت به اشیا و اجزای پیرامون تعمیم پیدا می کند.در واقع علاوه بر اینکه راوی در داستان های کتاب از جمله "جاده،نگاه،ستاره " خودش را تکرار و تکثیر می کند بلکه زمان و مکان را هم دچار فردیتی قوام یافته نشان می دهد.به زعم نگارنده مشابهت بسیاری بین  این نوع روایت با روش موسوم به" نگارش خودکار" وجود دارد که یکی از ویژگی های مهم سورئالیست هاست.آندره برتون درباره این نگارش خودکار و فرق میان خود آگاه و ناخودآگاه مولف می گوید: جدال آشکار میان رویا و واقعیت با نوعی فراوالقعیت یا واقعیت مطلق حل می شود و حالا نویسنده در این داستان واقعیت مطلق را در گرو سایه ها و سراب ها و خلسه ناشی از حضور و غیابشان متجلی می داند و شکل این ارائه گاه تجریدی است و گاه در قد و قامت راوی های مختلف بروز پیدا می کند.

از منظر زبانیت متن ها، مولف به تجربه هایی دست زده است که گاه منجر به کشفی جدید در حوزه واژگانی شده است به عنوان مثال در شعر صفحه 22 استفاده معنازایی که از حروف ربط"با " یا  "بی" می کند یا گسست معنایی که در طرز نوشتن واژه خبر دار –در شعر ی که به آنتونی کوئین تقدیم کرده است -  در نظر گرفته است. مولف با نوشتن آن به صورت  " خبر....- دار! هم شیوه دار زدن را شبیه این هشدار نظامی تعبیر می کند و هم با هذف فاعل و نهاد مورد نظر فردیت صاحب صدا را خفیف می شمرد.   اما در جاهایی هم این خلاقیت ها باری به هر جهت بوده است.مثلا در سطر" زندان جایی خوبی است اگر نام تو در میان باشد " اشاره اش به نام ندا در وسط واژه ی زندان هیچ امکان تاویلی  به مخاطب نمی دهد.بنابر این مولف باید به این نکته توجه داشته باشد که جزئیاتی که در نظر می گیرد با ید یک کلیت هدفمند و هویتمند تشکیل دهد که مثلا از نظر زبانی  جزئیاتی که به آنها اشاره شد  کمترمنجر به ساخت جدیدی واژگانی  شده است که البته همین خلاقیت در همین حد بازیگوشانه   به عنوان اولین تجربه ادبی مولف حائز اهمیت است.

حالا شاید بین شیوه ارائه کتاب و موتیف تکرار شونده معنایی متن ها یعنی سایه ی خیال بتوانیم رابطه هدفمندی پیدا کنیم. مولف / راوی، خیال را تنها راه زنده ماندن می داند.وجودی که وجدش را از دست می دهد اما با همین خیال پردازی ها حداقل در لابه لای سایه ها و جذام پیرامونشان می تواند خودش را از دیگران پنهان کند. هرچند  چندین شعر هم در کتاب یافت می شود که دچار سطحی نگری و شتابزدگی مولف در برخورد با ایده شاعرانه شان هستند اما وجود همین شعر های تاثیرگذاری که به آنها اشاره شد  و چند داستان مسحور کننده و جذاب در اولین مجموعه ادبی مولف ،نوید شاعر / نویسنده ای خلاق و جزء نگر را می دهد.البته به شرطی که آقای ارشاد کتاب او را دچار فرصت سوزی 8 ساله نکند و با فراهم کردن بستری مناسب برای  ارائه  و تحلیل آثار او و دیگران به کشف جهان معنایی قشنگ و نو کمک کند تا مخاطبی اندیشمند و پیرو آن جامعه ای روشنگر داشته باشیم.

 

·         نشر ایلیا / چاپ اول پاییز 1390

 .................................................................................................

و این روز ها:

چاپ نقد فیلم سعادت آباد در روزنامه "گیلان امروز"

چاپ نقد فیلم بدرود بغداد در روزنامه "شرق "

چاپ نقد مجموعه ادبی " وقتی اسم خوابهایم عوض می شود در روزنامه "گیلان امروز"

چاپ نقد فیلم " اسب حیوان نجیبی است " در روزنامه " گیلان امروز "

+ نوشته شده در 90/09/15 0 AM توسط محسن راد |


 

 به سامان استرکی:

 

چترها را دفن می کنی

زیر پاهای حلزونی که چترش را دفن می کند هر وقت

که کسی خیال دفن کردنش را دارد

اینها عده زیادی طنابند که از آسمان می بارند

چترها را دفن می کنی

زیر طنابهای حلزونی شکل

 

+ نوشته شده در 90/08/23 1 AM توسط محسن راد |


 

 

پستانهایت

 در غروب شنیده می شوند

گلهای آفتابگردان

...............................................................................

این روزها:

 

اجرای عمومی  تئاتر " ژاندارمری دشاکلا" (کارگردانی)

شروع ساخت فیلم کوتاه "خاکریز"(کارگردانی و تصویربرداری)

شروع کار در فیلم مستند "بشنو از نی" محصول شبکه ۳ سیما ( برنامه ریز و دستیار کارگردان)

 به خاطر اینکه فیلم جذابی این روزها روی پرده سینما ها نیست کمتر اشتیاق نوشتن دارم. تنها کار چاپ شده ،یادداشتی بود بر فیلم "اینجا بدون من"  که در شماره مهرماه ماهنامه فیلم چاپ شد.

+ نوشته شده در 90/07/17 6 PM توسط محسن راد |


 

 

 

با سفیدی های کبود در فاصله میان اگشتانم

و پیشانی ام تا می تواند بلند است

اینها را کسی گفت

که از دزدگیرذهای یک پنجره عبور کرد

و در فاصله میان من و کنار خودم گم شد

 

.................................................................

و این روزها

ساخت سیزدهمین فیلم کوتاهم با نام "مادر" برای شرکت در جشنواره بین المللی فیلم مستند ایران-سینما حقیقت

شروع کارگردانی نمایش " ژاندارمری دشا کلا" برای اجرا در مهرماه

 

چاپ :

یادداشت انتقادی درباره مخالفت وزارت ارشاد با سینمای روشنفکری در روزنامه  شرق

نقد فیلم جرم در روزنامه شرق

نقد فیلم جرم در روزنامه گیلان امروز

نقد فیلم ورود اقایان ممنوع در روزنامه  گیلان امروز

نقد فیلم اینجابدون من در روزنامه شرق

نقد فیلم سیزده ۵۹ در روزنامه شرق

نقد فیلم شبانه روز در روزنامه شرق

نقد فیلم شبانه روز در سایت تحلیلی کتاب سینما

+ نوشته شده در 90/04/04 2 PM توسط محسن راد |


 

 

کنکور ارشد کارگردانی دادم و منتظر می مانیم

دو طرح  مستند و کوتاه  دادم مرکز گسترش  سینمای مستند و تجربی و منتظر می مانیم

مدارکمو دادم انجمن منتقدین و نویسندگان خانه ی سینما و منتظر می مانیم

هیچ وقت انقدر منتظر نمونده بودم

........................................................................................................

 

و  این روزها

چاپ :

یاداشت انتقادی در باره ی فیلم "جدایی نادر از سیمین" ساخته ی اصغر فرهادی در روزنامه ی شرق

نقد فیلم "جدایی نادر از سیمین" در روزنامه ی  گیلان امروز

نقد فیلم "جدایی نادر از سیمین" در روزنامه ی  بانی فیلم

نقد فیلم "مرهم" ساخته ی علیرضا داوود نژاد در روزنامه ی شرق

نقد فیلم "مرهم "در روزنامه ی گیلان امروز

 

+ نوشته شده در 90/02/27 1 PM توسط محسن راد |


 

 

 

به من

تا ترکیدنش

وقتی قرقره از غصه کم می شود

چیزی به من اضافه می شود

به بالاترین شاخه ی درخت گیر می کند

می ترکد

می ترسم

می ریزد

میوه ی بادکنکی از درخت

دستانم آن پایین

کوتاهترین شاخه ی درخت را بهانه می کند

بهار که می شود

هر درخت مقداری باد اضافی دارد!

دست اضافی دارید؟

بعدن

با دوپای مرغوب و معتبر به شما پس می دهم

+ نوشته شده در 89/12/29 7 PM توسط محسن راد |


 

 

 

سکوت کن

شاخه از درخت عبور می کند

که فاصله ی میوه تا افتادن برای گاو

به دم تکان دادنش نگاه کن

دست باغبان همیشه تا همین جا دراز می شود

+ نوشته شده در 89/12/17 2 PM توسط محسن راد |


 

 

چاپ نقدی از من در ماهنامه ی سینمایی فیلم  و اکران یکی از مستندهایم در سینما ،دو خاطره ی گرمم از ماه آخر سال است .فیلمم را که نمی بینید ولی مطلبم در شماره ی 423 ماهنامه ی فیلم ، پیرامون فیلم صندلی خالی قابل رویت است.

+ نوشته شده در 89/12/07 9 AM توسط محسن راد |


 

 

 

در برف

ضرفیت یک چمدان بیشتر است

در خانه ام بلوط می کارم

با پالتویی بلند

و ساعتی که قبل از خیابان بعدی یخ زده است

برای چشمانت

کفش هایم را پر از برف می کنم

و برای خستگی ات

از میزهای بزرگ و صندلی های کوچک

نشستن می آورم

بیا

ببین

و بخند

آدم برفی قبل از خانه ی تو

با پیازی در چشمانش به خواب رفته است

چه فرقی می کند

من درخت باشم

یا تو به خانه ات نرسی!

+ نوشته شده در 89/11/20 10 AM توسط محسن راد |


 

 

وقتی شش انگشت من خارج از کادر است

 سفر عکاسی در ارتفاعات غرب گیلان ۲۰۰۰ متری سطح زمین/ برای نمایشگاه عکس "گفت و گوهای جهان را باد برد"

+ نوشته شده در 89/11/02 6 PM توسط محسن راد |


 

 

 

به خودم و متین که گفت نباید نباشی:

 

به من دست می زنم

گرم تر از آنست که قابل سوختن باشد

همیشه وقتی بوی آتش می آید

یک دست قیچی شده با کف

روی تنه ی درختان جا می ماند

+ نوشته شده در 89/10/23 6 PM توسط محسن راد |


 

 

 

یکی از دوستان گرافیستم را بعد از مدتها دیدم.بدون سلام و احوالپرسی روزنامه ای را نشانم داد که کاریکاتورش در آن چاپ شده بود.روزنامه ای ضعیف و اصولگرا.... یکی از دوستان منتقدم بارها نقدش را در روزنامه ی کثیرالانتشارچاپ می کند و پیام تلفنی می فرستد که بخوانمش

یکی از دوستان شاعرم شعرهایی از شاعری دیگر می خواند وافسوس می خورم چرا کتابش را نگرفته ام

 میل به دیده شدن در هر هنرمندی ماهیتی جداگانه دارد که گاه اثر آنقدر مستقل و رشد یافته است که خودش شناسانده می شود و گاه مولف انقدر تریبون دارد که فقط عکسش را با میکروفن می بینیم و اثری از متنی نیست

فقدان منتقد و مخاطب شعورمند هم  مدلول همین امر است که ذهنیت فرصت طلب مولف،مخاطبی سطحی و مصرف گرا می سازد و این گونه است که مخاطب ما  بهزادخواجات، مهدی موسوی،شمس لنگرودی،پگاه احمدی،اکبر اکسیر و شهاب مقربین ها را شاعر و  علیرضا عباسی،آرش شفاعی، حمید رضاشکارسری،داریوش معمارو حافظ موسوی ها را منتقد می داند چرا  که این اساتید! سفارشات فست فوودی دارند و رسانه های مفت خر به عکسشان و مرور نویسی هایی که فاقد شعور ادبی و فرم خلاقانه است

مثل فیلمهای سخیف و عامه پسند ما که به دلیل فقدان فیلمهای تامل برانگیز و تاثیرگذار از سوی مخاطب به عنوان سینمای ملی تلقی می شود. و این گونه ،اساتید ما! قاتل اندیشه و فرهنگ می شوند و میل به فرهنگ پروری در مخاطب ما به زوال زیبای گلها در گلدان می ماند

+ نوشته شده در 89/10/13 3 PM توسط محسن راد |


 

 

 

 جعفر  پناهي ،کارگردان سینما ،به اتهام اجتماع و تباني و تبليغ عليه نظام به شش سال حبس تعزيري و به عنوان تتميم مجازات به 20 سال محروميت از حقوق اجتماعي شامل ساختن فيلم، نوشتن هر نوع فيلمنامه، مسافرت به خارج از كشور و مصاحبه با رسانه‌ها و مطبوعات داخلي و خارجي محكوم شده است.

                                                                                      

مرده بودم

از روزی که عبور می کرد از من

برگی از شاخه افتاد

و درخت گم شد

 

 

                                                                                    

+ نوشته شده در 89/10/06 5 PM توسط محسن راد |


      

 

 

 سقوط آزا د    /    نقد کتاب پس از بابل نوشته ی شهریار وقفی پور

 

چوبدستی ام را گم کرده ام .این اتفاق عمدی امروز است، چون دوباره روز شده.تخت از جایش جنب نخورده.حتمن در دل تاریکی تکیه گاهم را گم کرده ام .حق با ارشمیدس بود .چوبدستی ام اگر از روی دیوار سر نمی خورد،از روی این تخت حرکتم می داد.البته برای من چشم پوشیدن از تختم به مراتب بهتر از گم کردن چوب دستی ام بود.اما فرصت فکر کردن نداشتم ،ترس از افتادن از روی تخت سرچشمه ی حماقت های بسیاری شده است.این فاجعه است

                                                         از رمان مالون می میرد /ساموئل بکت

بعد از خواندن مقدمه ی کتاب پس از بابل و انطباق آن با کل کتاب به اولین چیزی که فکر می کنم نظر مازیار اسلامی درباره ی مقدمه نویسی است:

مقدمه ها دروغی بزرگ را با دروغی بزرگتر پنهان می کنند و هیچ کاری ندارند جز ایجاد همان توهم ضروری که نامش پایان است.

نقدی بر نظریه ی ادبی در ایران، ادعایی است که نویسنده در عنوان کتاب آورده است و این نوشتار سعی دارد به عدم تحقق ادعایش بپردازد،ادعایی آمیخته با توهم دروغ که ناشی از ریزش ادبی و فلسفی است.

نیمی از کتاب ارائه ی تجربات مطالعاتی و خاطرات نویسنده است آن هم با گزاره هایی که نه از نظر محتوا و نه از نظر زبان،ربطی به حوزه ی نظریه ندارند. مخاطب دغدغه مند ادبیات و فلسفه با عنوان کتاب، توقع زندگی در دنیای متنی دارد که با باز تولید نظریه ،به تحلیل و تطبیق آن بپردازد اما نویسنده مخاطبش را عاری از شعور ادبی و فلسفی می داند.از دیدگاه خرده ژورنالیستی و دگمش نسبت به امر نویش در ایران(پیشگفتار کتاب) تا اشاره به کتاب خاطرات بونوئل دال بر لذت بردن او از مسخ کافکا، از نسبت دادن شعر به قمار و اشاره به لاس وگاس و میزهایش تا توضیح داستان فیلمی عامه پسند ،مواردی است که با روایت مغشوش و پراکنده روحیه ی تاویل پذیری مطلوب را از مخاطب سلب می کند با فرمولی که خیلی زود برای مخاطب آشکار می شود. آوردن یک جمله ی ساده  و جمله ی مبنی بر نتیجه بعد از آن بدون تجلیل و کارکرد و آوردن مثال از این و آن ،  زبان کتاب را دچار روانپریشی و توهم کرده است که به ذهنیت نویسنده بر می گردد. به این گزاره ها توجه کنید:

"در خود زندگی نامه مهم ترین موضوع و معضل تعریف سوژه است ،از همین رو همیشه زندگی نامه در شب می گذرد"(ص 37) مطلق گرایی و گفتمان غیر دموکراتیک،آیا آوردن یک مثال از خود زندگی نامه ای بر خلاف این تعریف ،کل گزاره را ناقص نمی کند؟!

"ابتدا به ناچار سراغ فضای نظریه ی شعری می رویم ،به این دلیل که اول از همه گویا با وجود تفوق نثر بر شعر (حداقل در دودهه ی حاضر ) حجم نظریات شعری در ایران همچنان بر نظریات معطوف به نثر یا داستان می چربد"( ص 44) توجه کنید انگیزه ی مولف برای پرداختن به فضای نظریه ی شعری عاری از ضرورت زبانی و ادبی است .بدیهی است که شعر به خاطر خاصیت یکتایش در معنازایی و ارتباطی که با مخاطب شعور مند دارد بستر مناسبی برای باز تولید نظریات ادبی و تحلیل آن است و مولف عزیز این حرف بارت را فراموش کرده است که نقادی همیشه با متون لذتبخش سر و کار دارد،آشکار است که لذت از نظر بارت ،خستگی ناشی از کشف روابط معنایی در یک متن چند لایه است .

توضیح و تکرار گزاره هایی که هیچ وجه پیش برنده ای در روایت نقادانه ندارد،ضعف دیگر کتاب است

وقفی پور ادعا می کند که بوف کور ادبیات را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرده است.بدون آن که تحلیلی نسبت به گزاره اش ارائه دهد توجه کنید خوانش و تحلیل مثلن نقادانه ی وقفی پور چنین گزاره هایی است:

"شاید بتوان گفت سوال و معمای بوف کور و راوی اش اینست: کدام یک اصلی است؟ اتاقی که اکنون درآن به سر می برد یا اتاقی که سالها پیش در ری قریم بوده است ؟ زنی که خود را به او تسلیم می کند یا زنی که به هیچ وجه حاضر نیست تسلیم او شود؟"(ص 29)

نقد نظریه ی ادبی یا انطباق نظریه با متن نسبت به بوف کور بدیهی است که با واکاوی زیبایی شناسانه ی متن و روند معنا باختگی بوف کور و تاثیرش نسبت به ادبیات زمانه ی خود است نه طرح سواهایی که هر مخاطبی که به طور تفننی بوف کور را ورق بزند را مشغول می کند.نمی دانم چه ضرورتی است ارائه ی  متنی چنین سطحی نگر و  نتیجه گرا،بدون استدلال و المان منطقی و توام با توهم مولف مبنی بر دیگر اندیشی اش در ادبیاتی که این روزها نقد جایش را به سفارشات تلفنی و تمجید های فست فوودی داده است.آیا کارکرد وقفی پور ها در چنین زمانه ای ، گرد آوری رساله ای چنین متوهم و هویت باخته است؟!

مولف در جاهایی  از کتاب متنی را ارائه می دهد و بدون تحلیلش نسبت به آن متن و ارتباطش با عنوان کتاب
،به توضیح ابتدایی آن می پردازد.در نظر بگیرید  اشاره ی مولف به نوشته ی نیچه درباب فواید و مضرات تاریخ برای زندگی(ص 82) ، به ارائه ی متنی،ترجمه ی مراد فرهاد پور می انجامد بدون هیچ گونه کارکردی  نسبت به حوزه ی نظریه ادبی و جالب تر آن که  مولف طوری سطر به سطر آن را توضیح می دهد انگار که ادعای کتاب،  تفسیر متون ترجمه شده از نیچه است که چند جای دیگر هم به آن دلالت می شود!

در قسمت "مروری بر گفتارهای نقد شعر در ایران" به براهنی ،حقوقی،اسلام پور و ... می تازد ،انواع گفتارها را با دیدی محتوا نگر  تقسیم بندی می کند و لی در ادامه بحث را نیمه کاره رها می کند! خب تحلیل  اشخاص نامبرده نسبت به متون ادبی و نظریه هایشان را همه می خوانند و قضاوت می کنند،تقسیم بندی گفتارها هم از هر دانشجویی جدید الورود ادبیا هم بر می آید،مخاطب منتظر تحلیل و ارائه ی راهکار نقادانه ی خود مولف نسبت به گفتارهای نقد در ایران است که طبق معمول توقعی بیهوده است.اصلن مولف که در پیشگفتار تکلیف مخاطب را معلوم کرده بود که می خواهد سرک بکشد و بازیگوشی کند ،پس دور از انتظار نیست گزاره ای که مولف از مرورش نسبت به گفتارهای نقد شعر در ایران نتیجه می گیرد:

"آیا نمی توان برای خود شعر گفتاری قائل شد؟"(ص59)

و مخاطب بیچاره،  قبل و بعد این گزاره را بررسی می کند که گفتار مد نظر مولف کجاست و چگونه گفتاری است؟! نفی کردن و خراب کردن کاری بسیار ساده است چرا که احتیاجی به تخصص ندارد و هرکسی می تواند از عهده اش بر می آید،  نقد و تحلیل  است که احتیاج به نبوغ دارد که مولف انگار فاقد آنست که مثلن درباره ی براهنی که به یقین تاثیری شگرف در ادبیات دوره ی خود دارد  ناچار به ادبیاتی ژورنالیست و پوپولیست می شود که ناشی از عدم درک صحیحش از فرهنگ نقادی و اندیشه پرور است .

و تزهای مولف در باب نقد (ص 124)

در همین خوانش کتاب، انقدر  از کلمه ی نتیجه و ادعا استفاده شده است که تحلیل تزهای مولف، تکراری و زاید به نظر می رسد.اما چگونه است متنی  که داعیه ی مدرن گرایی و آوانگاردیسم دارد به نتیجه و عدم اعتقاد به هرمنوتیک ادبی ختم می شود؟!

نقد باید عصبی باشد، باید فحش بدهد ،نقد دشمن دموکراسی است (ص 126)

تلقی مولف از کارکرد نقد چنین گفتارهای دگم و فاقد تحلیل است  که جایگاه و خواستگاه  منتقد را تا حد یک فرد مازوخیست پایین می آورد.ادعایی که مولف در پیشگفتار هم به آن شاره کرده بود که نوعی بیماری است.توجه کنید نظر مازیار اسلامی چطور می تواند درباره ی یک کتاب و مقدمه اش صدق کند و این تفاوت اسلامی،فرهادپور،مهرگان و ... با مولف  است که به جای گرد آوری پیش پا افتاده ترین گفتارهای متوهم،  به تربیت مخاطب فرهنگ پرور و مدرن می اندیشند.آیا ضرورت کتاب پس از بابل آشنایی با تفکرات وقفی پورنیست به جای این که  زندگی در دنیای متنی باشد  که تحلیل کند،نقد کند و هویت بیافریند ؟!

مولفی که بیشتر تاکید می کند به نظریه پردازی و بداهه پردازی اش  را با مثال های عجیب و غریب رنگ و لعاب می دهد  به جای آنکه خودش نظریه پردازی کرده باشد .          

                                                                                           محسن جعفری راد،آبان ۸۹

 

چاپ شده در شماره ی چهارم مجله ی تحلیلی-انتقادی دستور

 

 

 

 

 


 

                                                     

+ نوشته شده در 89/09/28 1 PM توسط محسن راد |


 

 

 

در این روزهای بی حوصلگی از تکرار و بلاهت جامعه ی ادبی، یک خبر خوب و یک تصویر خوب حالم را خوب کرد.تصویر خوب، سفرم به ارتفاعاتی بود که فقط صدای پلک زدن به گوش می رسید و خبر خوب خبر چاپ نقد و مقاله ی خدامراد فروهر در مجله ی تحلیلی-انتقادی دستور بود.نقد کتاب پس از بابل و مقاله ای در باره ی ادبیات و امر نویسش با عنوان"حوله ی دروازه بان"

 فروهر جزء اندکترین هاست و پیشرفت و دیده شدن شعور مندش خوشحالم می کند.از آدمهایی که تریبون ندارد،رفیق ژورنالیست ندارد ، اما بیکار نمی نشیند و می نویسد و می نویسد و می نویسد و ما مهلت روزگاریم.

حتمن مقالاتش را بخوانید که  بهتر از کل مرورنویسی های ابلهانه ی  شرق و نافه و رودکی و .... با کسی رو به رو هستیم که اهل تحلیل و گفتمان مدرن است.www.dastoor.org

به مراد فروهر و خدایی که قبل از اسمش مشغول زنی است با دستان کوتاه:

 

نگاه به دستان کسی

که یک دستش را مشت کرده است

و دست دیگرش در هوا ،دستی دیگر است

برای یک شاعر

برای شاعر یک دست

یک سیگار نیم جویده هم کافی است

که لکه های صورتش را بشمارد

برای شاعر،یک دست هم کافی است

که تونل ها را بشمارد

انگشت های سوخته ی اشاره را

و می توانی پیرهن سفیدت را

گیلاس ها و دندانهایش را از آن آویزان کنی

اگر پیرهن سفید نداشته باشی

یک دست هم کافی است

که مادر گرم شود

فاصله ی میان انگشتانش با لکه های صورتت.

نگاه به دستهای کسی که یک دستش را فرو کرده در دستی دیگر

 و شعر می خواند:

مادرم روسری می دوزد

من با سوزن دامن می دوزم

و می توانم راه بروم روی اطلسی های یک پارچه

و در گوشش بگویم: به تخمم

که مادرم اندازه ی پیرهنم را فراموش کرده است

 

+ نوشته شده در 89/09/23 6 PM توسط محسن راد


 

 

خودکاری که گاهی می نویسد و گاهی نمی نویسد ، نوشتن برایش سخت نیست ، حرکت جوهر روی کاغذ است که تمامش می کند،حرکت در سطح،وقتی نمی نویسد به شنونده احترام می گذارد و وقتی می نویسد به بیننده،از طرفی دیگر همیشه وقتی خودکار جوهرش تمام می شود ،نمی نویسد یعنی میل درونی وقتی میل به بیرون پیدا می کند ،نیست می شود.متن های زیر هم در یکی از همین تمام شدنها نوشته شد:

 

شکل ترسیدن یک گربه

که شکل ترسیدنش فرقی نمی کند با راه رفتنش

فرقی نمی کند با نگاه کردنش

رفت و آمد این شب را همیشه ترسیده ام

شکل آی باکلاهش

که کلاه از سرم بر می دارد

هر روز صبح

قبل از این که به شکلی در بیایم مرا می ترساند

با من حرف بزن

با ترس هم شده با من حرف بزن

و با هم حرف می زنیم

و از شکل حرفزدنمان می ترسیم

بدون آن که چیزی بشنویم

از ترس چیزی نمی شنویم

 

.................................................................

 

 

جذام پیرامونم

از جاهایی دیگر

دست و پاها

ناخن های مو و بند

به جاهای دیگر فکر می کند

جذام پیرامونم

همین که باران می بارد

نمی رود پیرهنم را از بند

زیرا نمی تواند دستانش را به ارتفاع بند

و پاهایش را به ارتفاع بام پایین بیاورد

همین که جایی دیگر

دستان با دست ها فرق می کند

همین که جایی دیگر

بند دستها،بند می آورد باران و انگشتان را

جذام پیرامونت باید دیدنی باشد

موهایی که دستانت را فراموش کرده اند

و پیرهنت روی بند رخت

درختی است وسط دریا با راه راه هایی به سمت ساحل

جذام پیرامونم این گونه است که شکل می گیرد

 

+ نوشته شده در 89/09/03 10 AM توسط محسن راد |


 

 

 

 

و پرنده پرهایش را فراموش می کند

تاب می خورد از تاب بازی شکارچی

آواز می خواند در گلوی بریده ی درخت.

همیشه گلو اتفاق می افتد

ازمیوه ای که نمی افتد

از دستی که نمی رسد.

از روزنه ی یک شکارچی

گفت و گوهای خیابان منظره ی مناسبی است برای نقاشی

و گل سرخ ارتفاع افتادن

به گل سرخ بگویید تو خودش می افتد و می میرد"

هی!  بریده ی گلوهای فراموشی

روزنه ی نقاشی ام را از من نگیر

همیشه ی اتفاق

چشمان پرنده است قبل از پرهایش

وقتی چشمانش را می بندد

وقتی در آسمان از گلو بالا می رود

و چشمانش را می بند.

----------------------------------------------------------------

"سطری از شعر بیژن نجدی

 

 

 

 

 

چرا انقدر در خواب حرف می زنی؟

چرا هروقت حرف می زنی

سیگار از لای انگشتم می افتد؟

و سنگ می افتد از پنجره ات روی سرم

نمی دانم سنگ بزرگ در خواب علامت چیست

ولی می دانم فرق می کند

 سنگی که پنجره را می شکند

با سنگی که تو در خواب حرف می زنی

این بار اگر در خواب راه رفتی

می خواهم سنگهایم را جمع کنم

از بیداری بفروشم

خواب بخرم برایت.

ونیمه شب از خواب بیدار می شوم

چرا انقدر در خواب می خندی؟

چرا هروقت می خندی سیگارم تمام می شود؟

+ نوشته شده در 89/08/16 7 PM توسط محسن راد |


 

 

 

 

 

فقط

اندوه سیگارهای نیمه روشن است

این قطار

که پنجره حمل می کند

همیشه

دست هایی که خارج از کادرند

چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارند

قطاری که به پنجره های اطراف نگاه می کند:

یک لامپ نیمه روشن

دو سرباز با دودی روشن در بلندی

و پنجره هایی که برای عبور از دست مناسبند

قطار می ایستد

و سوار می شوم

 

 ..............................................

آه می کشم

و آه من از من جدا می شود

آه می کشد

غروب ها در من تن آه

غروب در من تنها

آه می کشی

در آوار آسمان

از رنگ های پیر

غروب درست کرده ام

و هر روز صبح

از تخت خوابم بی دارم خط عمود می کشم

با شکل های مختلف خودم

و آه من

دهانش را فراموش کرده است

یک دهان می کشم

با چشمهای بسته

و   ه   دو چشم

..............................................

 

تاریخ اشیا را می شناسد

زباله ها را تکان می دهد

شاعر زباله ها.

ساعت 9 شب

راس ساعت 9 شب

زباله ها را

دستهایم را

هرچیزی تا ریختش را عوض نکند تاریخ ندارد

تاریخ شهادت شهید تابلوی شهید کوچه

تاریخ یک دست

تاریخ راهپیمایی بن بست بی آنتن

تاریخ یک دست

تاریخ شبانه روزی های یک داروخانه

دیازپام یک دست را اگر پیدا کردید

ساعت 9 شب مواظب باشید

مواظب تاریخ اشیایم نبودم

و دست تکان می دهم به ماشینی که قبل از این که بیاید رفته است

قرص ها را از جویدنی های دیگر

و جویدنی های دیگر را از دهانم جدا می کنم

در بسته می شود

و قرص ها را پیدا نمی کنم

از خواب بیدار می شوم

و ساعت روی 9 خوابیده است

 

+ نوشته شده در 89/07/08 10 AM توسط محسن راد |


 

 

به  آقای یداله رویایی که شعر را،حقیقت و زیبایی را رعایت می کند:

 

گلهای این قالی را بردار

و دارش را،خودت را داربزن

نه ، سطر فوق برای این متن مناسب نیست

زیرا درخت از خیابان

به طور ناگهانی

از پنجره وارد شده است

و به دلیل تکرار کلمه ی "از "

مخاطب میوه ها را رسیده فرض می کند و آواز می خواند

و گلویت را فراموش کن تا خیابان بعدی

که درختهایش را برای ارتباط تلفی قیچی کرده اند

تلفن برای مخاطب این متن

وسیله ی مناسبی است برای بردن درخت به خانه

این که تو پیرهن گلدار داشته باشی

و گلهای پیرهنت به گلهای این قالی ربط داشته باشد

به ارتباط تلفنی ربط دارد

گلهای این قالی

وقتی زیاد با تلفن صحبت می کنی

گلهای این قالی

وقتی صدای بوق ممتد می آید

گلهای این قالی

وقتی مشترک مورد نظر خودکشی کرده است

و مخاطب مورد نظر

از پنجره ی متن می افتد

روی نزدیکترین شاخه ی نزدیکترین درخت

نه درخت مورد نظر قبلا قیچی شده بود

پس مستقیم به خیابان می رسد

خط کشی عابر پیاده

مخاطب این متن

بعد  از محاسبه ی فاصله ی پنجره تا عابر پیاده

احتمالن خودش را دار می زند

پس گلهای این قالی را بر دار

قبل از این متن پایان داشته باشد

+ نوشته شده در 89/07/06 2 PM توسط محسن راد |


 

 

 

 

    

متنی وجود ندارد هرچه هست تاویل است.

  نگاهی به مجموعه ی شعر"فراوان کلمه است" اثر آنا شکراللهی

 

 

هر شعری برای خود واقعیتی پیدا می کند که با هر واقعیت دیگری فرق دارد .علت اینکه شاعر جزیی از یک پاره ی بزرگ زمانی و مکانی رابا اجزای دیگر از جاهای دیگر درهم می آمیزداینست که پراکندگی را قبول نداردو همیشه از کثرت به سوی  وحدت می گراید.متاسفانه این فکر وحدت دادن به اندیشه ها،احساسات،تصاویر و تجربیات که اساسی ترین ویژگی خلاقیت شاعرانه است در شاعران جوان کمتر به چشم می خورد.با نگاهی به اشعار کتاب"فراوان کلمه است" مطلب فوق نمود عینی پیدا می کند.

بسیار به این معتقدم که ذهنیت متن منجر به ذهنیت مخاطب می شود.یعنی اگر متنی دچار کلی گویی،مطلق گرایی و اطلاع دهی صرف باشد،مخاطب در صدد پیدا کردن قصد مولف و پیام دهی اثر است و اگر متن،جزء نگر،خودارجاع و تاویل پذیر باشد،مخاطب در زایش معنای چند گانه ی اثر با مولف همراه می شود.اگر  امر مدرن را بیان همزمان نپذیرفتن نظم موجودو در عین حال راه نیافتن به بیرون از فضای متن و مدرنیته را فراشد هرگز پایان نیافتنی ای از از گسست درونی و قطعه قطعه شدن بدانیم، ذهنیت متن مولف در کتاب فوق، گاه ذهنیتی مدرن همرا ه با برخورد چند سویه با سوژه است - شعرهای"آکواریوم و "مریی و نامریی"- وگاه  ذهنیتی پیرو مفاهیم کهن الگوبا روایت کلاسیک و پیامدهنده  که بیشتر شعر های کوتاه مجموعه از این دستند.

اما مخاطب چطور با این ذهنیت مواجه می شود.مولف در خود ارجاعی متن به عنوان یکی از مهمترین مولفه های متن مدرن ناموفق است.چرا که متن بیشتر اوقات ذهنیتی جامعه شناختی و فلسفی همراه با سمبل های قراردای به خود می گیرد که یا از طریق خود انگاری، شعر را به سمت شخصی شدن و تک صدایی می برد-اشعار "مجتمع پتروشیمی" و "زمستان"- یا شامل زبان عادی و روزمره است که در توصیف و استفاده از اطلاعات خلاصه شده است توجه کنید به اشعار "جشن حقیقی 3"میکس" تالاسمی" که با زبان معیار و فرمی خطی، مخاطب در حد یک شنونده ی منفعل نزول می یابد.

طبق نظریه ی آدورنو ، شعر باید خودآیین و خود ارجاع باشد تا با استفاده از دیالکتیک درونی مخاطب را در امر هرمنوتیک یاری کند که در این صورت اثر هنری به زبان تبدیل می شود نه این که به وسیله ی زبان، اشیا و موقعیتها وصف شود(موتیف بیشتر شعر های کتاب) در واقع اثر صاحب دیدگاه می شود و زبانی می افریندکه از طریق آن  اشیا وحقایق ومعنی نهفته در خویش را بازگو می کند.این همان سویه ی نامعین اشیا است که از طریق زیبایی یا امر زیبا به زبان و بیان بدل می شود که به قول پل والری"امر زیبا مستلزم تقلیدی تمام عیار از آن چیزی است که در اشیا نامعین مانده است" به تعریف ساده تر شاعر کسی است که با رسوخ دادن شعور معنوی خود در اشیا به کشف خود در محیط زیست دست می زند و زبانیت این امکان را به او می دهد.اما در شعر های شکراللهی نه تنها زبان کارکرد ابزاری و در خدمت محتوا دارد بلکه از ترکیبات کهن الگو و توضیحی در راستای مفاهیم متن استفاده می کند که منجر به ارجاعات بیرونی می شود.حال آن که یکی از راهکارهای ترکیبات مدرن خارج کردن زبان از حات اعتیادی آن است که در ذهن مخاطب تازه می یابد.بنابراین اشعار کتاب "فراوان کلمه است" جز در پاره ای موارد-که چگونگی تاثیرگذاری آن در پاگراف بعدی یاید_از نظر محتوا: جهان بینی مولف به جای "دیدگاه اثر و چالش معنایی" از نظر روایت:اطلاع دهی توصیفی با گزاره ای سلبی به جای "موقعیت های تدوینی و خودبسنده"از نظر فرم،پیرو الگوی نیما که اصل را معنی می داند خواه در هر لباسی که باشد، به جای "حالت گریز از محتوای شعر و شکل  غیر خطی" و از نظر ساختار ،ساختار افقی و مضرس بایک تصوی اصلی در ابتدا یا وسط متن و تصاویر فرعی به صورت دندانه ها به جای "ساختار دایره ای و خلاقانه"، در اغلب شعر ها نتوانسته است  به جهان معنایی تازه و واقیت های شاعرانه دست یابد.(عبارات داخل" از مولفه های متن تاویل پذیر با کشف افق معنایی تازه هستند)

نگاهی به چند شعر تاثیر گذار در کتاب

·        شعر" مرئی و نامرئی" ص58، متن با گزاره ای شروع می شود که بیانی پارادوکسی دارد.همنشینی "اطلاع" با "گناه" شروعی لغزنده و مدرن است.مولف اطلاع داشتن را در نظر مخاطب درونی متن، همان گناه می داند.این تکنیک در بند سوم هم استفاده می شود.در ادامه ترکیب "رجوع و سلام" و بعد استفاده ی چندگانه از کلمه ی" من" مفهوم هویت و تقدس مصنوعی مورد نظر مولف را مقابل ذات انسانی قرار می دهدو استفاده از نمادهایی که زاییده ذهنیت متن است وقرادادی نیست مثل بوسیدن خداوند وصدمه زدن که در بند پنجم به بهترین شکل و بیانمندی موجز، روایت را تمام می کند که البته تفاوتش با دیگر شعر ها در همین پایان، آشکار می شودکه برخلاف آنها،پایان خوانش در این شعر به معنی پایان حضور و تاویل پذیری مخاطب نیست بلکه مخاطب با سطر آخر گویی شعر را آغاز می کند.پس می توان بدون استفاده از روایتی ایدئولوژی زده و شعاری،با نگاه جزیی نگر به موقعیت های متن ،مخاطب را همراه و حاضر برای خوانش های متعدد و درک روابطمعنایی شعر کرد.یا شعر "آکواریوم"ص38،که مولف با استفاده از سفید نویسی و ایجاز در روایت از مفهوم زیبایی و هویت آشنایی زدایی می کند. شعر "کاتالیزور"ص79، ترکیب "هوای پیوسته"، در القای تنهایی و سقوط. نسبت دادن مهربانی به هوا به جای گزاره ای مستقیم و توصیفی که البته شعر روایت بیشتری می طلبید و می توانست زمان پریشی مورد نظر را گسترش دهد . یا شعر آخر کتاب،استفاده هنرمندانه ازقیدها،کاربرد حرف" ه" در القای بیهودگی و نسبیت متن، صبح را به عنوان زمان مورد اشاره قرار می دهد بدون آن که دالی آشکار ارائه دهد. با  خوانش چند باره ی این شعرها که اندک شعرهای اثرگذار کتابند به یک ویژگی مشترک آنها می شود رسید ،این که هرجا مولف شعر را بیان اندیشه و جهان بینی به وسیله ی تصویرنمی داند، در تاثیرگذاری موفق است

·         مفهوم هویت،تقدس معناباخته،زیبایی ساختگی و اختناق انسانی از مفاهیم کتاب "فراوان کلمه است" که مولف گاهی اثر گذار و گاهی عقیم،به بیان آنها پرداخته است.خصیصه ای که  بیشترین ضربه را به متن کتاب زده است شیفتگی مولف از ایده ی مرکزی اش و برخورد شتابزده با گسترش متن است که می توانست با استفاده از خود ارجاعی و توجه به  مولفه های شعر نوشتار اثرگذاری مطلوب داشته باشد . به راستی ،ضرورت واقعیت های شاعرانه جز اثرگذاری انسانی و معنازایی چند گانه، چیز دیگری است؟

·        این متن می تواند ادامه داشته باشد ......

                                                       محسن جعفری راد/شهریور۸۹

                                         

 

 

+ نوشته شده در 89/06/22 0 AM توسط محسن راد |


 

 

بعد از مدتها فرصت کردم که سری به وبلاگ ها و سایت های ادبی بزنم.دیدن یک نظر در یک وبلاگ جذبم کرد.خدامراد فروهر در پست نظراتش برای دایوش معمار جوابی نوشته بود که  مدتها حرف دلم بود .خیلی خوشحال شدم که فروهر می تواند جواب معمار ها،حقیقت ها و خواجات ها را به این خوبی بدهد.جواب که نه حق پایمال شده ی جامعه ی دیالکتیک که شاعر نما ها و آمار نماها قادر به فهم و درک حق و زندگی شان نیستند.فروهر در جواب دعوتی از معمار (احتمالا برای خواندن شعر معمار و نظر برای او) پیامی برای معمار نوشت که معمار ها هنر هذف کردنش را خوب بلدند.ار داریوش معمار شعر هایی خوانده ام.یک بار هم میثم متاجی نقدی بر شعر هایش نوشته بود که خواندم.خود شاعر و شعر و منتقثدین شعرش که همگی از دوستانم هم اند در بستری از بلاهت به سر می برند.اما جواب فروهر به دعوت معمار:

 

جناب آقای معمار
لطف کنید این پیام من رو که چند روز پیش نوشتم ولی اونو تایید نکردین یا حذف کردین دوباره بذارین. واقعن متاسفم از حقارت و زبونی و گداگشنگی ادبی شاعران ما که حتا از نقد هم می ترسننننند. بس کنید این کار ها را .این کثافت کاری ها را...

پیامی که حذفش کردین (دقیقن همون پیامه چون خودم قبلن ذخیره اش کرده بودم ) :
از اینکه دعوت می کنین ممنون. ولی واقعیت این است این نوع دعوت هاکه برای همه وبلاگها می فرستین انهم با یک لفظ و محتوا- که از وضعیتی متحجر بر می خیزند و روندی واپس گرایانه دارد و در واقع متعلق به ذهن کند و اپورتونیست (فرصت طلب)انسان معاصر است- با وضعیت مرده ی شعر ما همخابه می شود./تمام.

+ نوشته شده در 89/06/13 8 PM توسط محسن راد |


 

 

 

راه که می روم

راه می رود

راهروهای کوچکی که در هواخوری شهر جمع می شوند

و منتظرند

زنی با پستانهای ترسیده

کنار خیابان

راه که می رود

راه می روند هواخوری های شهر

و حوا با چتر پنهانش کمی آن طرفتر بند می آید

و باران که ببارد

راوی چترش را برای پستانهای ترسیده باز می کند

باز که می شوم

باز می شود

پایان باز این شعر

 

 

+ نوشته شده در 89/06/03 6 PM توسط محسن راد |


 

 

یک ماه  نیستم و کارهایم سقط می شوند ، از زنده بودنم کم می کنم و به زنده گی ام زیاد

تهران - فیلم تلوزیونی حباب

 

+ نوشته شده در 89/05/17 11 AM توسط محسن راد |


 

 

زیرا که تابستان

برای پرنده ی پر شکسته

هوای مناسبی است...

زمستان را با خنده هایت در برف به خاطر می آورم

که پر باز کردی

و روزنه ی یک شکارچی

آسمانت را مرده بود

مثل پرنده ای که در باران

دست هایت را

کمی زودتر از آن که بند بیایی،فراموش کرده بود

(راوی چتر هایش را می بندد)

بیا به خاطر اوریم

از موهایت

بند کتانی

و پرنده ای پر شکسته روی آنتن های امیر آباد

زمستان را با خنده هایش در برف مرده بود.

هوای مناسبی است

بیا کمی روزنامه بپیچیم در سبزی های تازه

با تیتر های مناسب برای شکار

و عکس های روزنه های وارداتی.

زن روی بالکن خوابش برد

و قاب عکس دخترش افتاد روی زمین و شکست

پرنده ازقفس

برای راوی در خیابان،پرهایش را تکان داد

 

+ نوشته شده در 89/05/02 8 PM توسط محسن راد |


 

 

فیلم کوتاه  و  آخرین  تجربه ی سینمایی ام   در خردادماه و به تهیه کنندگی انجمن سینمای جوان رشت ساخته شد.نقد زیر از طرف سایت تحلیلی خبری سینما فردا نوشته شده است که برای احترام  به فرهنگ نقد و منتقد در اینجا ثبت می شود

برای مشاهده ی نقداینجا کلیک کنید

 

 

 

+ نوشته شده در 89/04/16 12 PM توسط محسن راد |


 

 

و قاف حلقه را
ماییم که قاب می گیریم
و ابتدای خیابان
قاب های آویزان
و انگشت های اشاره
هرکدام قسمتی از دایره را می گیرند
و به پشت بام ها می برند
ماییم که قاب می گیریم
حلقه های گیجمان را
در آسمانی پر از آنتن.

(این کار  دیدگاه من بود  برای پست جدید وبلاگ یدالله رویایی که بعدن بدون ویرایش در اینجا ثبت شد)

 

 

+ نوشته شده در 89/03/22 10 AM توسط محسن راد |


 

این تصویر ژولیت بینوش-برنده ی جایزه ی اسکار و نخل طلای کن- بازیگر فرانسوی است که در  جشنواره ی کن ۲۰۱۰ و برای جعفر پناهی فیلمساز زندانی در ایران می گرید.قبلا هم روبرت دنیرو/ استیون اسپیلبرگ /مارتین اسکورسیزی و ... برای پناهی همدردی کرده بودند

+ نوشته شده در 89/03/03 9 PM توسط محسن راد |


 

 

آیینه را از خودتان کم کنید

تا ببینید

 چه چیزهای عجیبی پشت آینه هست : خمیازه های نیمجویده

خمیازه

خاطره ی سالهایی است

که آینه در جیب داشتیم

کنار شعری که برای باران می گفتیم

این اتفاقی که دارد در این متن می افتد

به آینه ای که از دستم افتاد

می تواند ربط داشته باشد

آینه از دستم افتاد و شکست

و من پراکنده

شکل قرص های خوابی که در هوا پخش شد

عطر باکره گی تو در هوا پخش شد

آیینه ها را از خودتان کم کنید

و پخش شوید در باکره گی این متن بی خاطره

......

این متن را تا

می کنم می چسبانم روی آینه تا

شاید کسی بیاید

کسی بخواند

و خوابش بگیرد

و باران مصنوعی

+ نوشته شده در 89/01/28 6 PM توسط محسن راد |


 

 

یک خاطره برایم تعریف کن

و پنجره را باز بگذار

و کسی در من پرت می شود در خیابان

شکلی از انگشتانت

وقتی دست تکان می دهی به کسی که آشنا به نظر می رسد

اینجا

کنار مجسمه ی شاعری که نمی شناسم، منتظرم

نمی شناسمت

و هیچ روزنامه ای

این وقت سال 

 ساعت ملاقات زندان را چاپ نمی کند

اما من

از زمستانی که گذشت

و تابستانی که تو شد

خاطره درست کرده ام:

"کسی از ما پرت شد در خیابان

تا خاطره تعریف کند

 وپنجره را باز بگذارد"

بعدن گفتند

سیم های خاردار دور مجسمه

باید طوری طراحی شود که از هرجای این متن قابل دیدن باشد

کسی از میان ما

و ما از میان کسی

پرت شد در خیابان

و حواسش پرت شد

به شاعری که سرجایش نبود

شاعر را تکذیب کرده بودند

و شعرهایش را جای روزنامه روی شیشه ی پنجره

یک خاطره برایم تعریف کن

و دو سوراخ روی روزنامه ی پنجره ی عصر برای چشمانم

چقدر

در احتمال تو ماندن خوب است

 

 

 

 

+ نوشته شده در 89/01/07 12 PM توسط محسن راد |


X

به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی است
چه بگویم؟

(بیژن الهی)


Home
Email
Night Skin

Archives

اسفند 1390

آذر 1390

آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
آرشيو



Links

یدالله رویایی
خدامراد فروهر
پگاه شنبه زاده
نشریه ی تحلیلی-انتقادی دستور
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :