|
برای ندا آقا سلطان مرده بودم از روزی که عبور می کرد از من برگی از شاخه افتاد و درخت گم شد + نوشته شده در 88/04/09 11 AM توسط محسن راد |
به مهرگان نام آور: و در چنین شرایطی دیگر عشق هم پناه ما نمی شود که عشق از انسان شروع می شود و با انسان ادامه،و حال که انسانیت به زبان هم حمله می کند ،دیگر از عشق گفتن ،سروی می خواهد راست،که سایه ی رخوت ما باشد.مثل یک محکوم به مرگ ،آخرین قدمهای خودمان را محکم بر می داریم که اگر زیر پایمان خالی شد سریع تر فاقد انسانیت باشیم، و لاک پشت ها این روزها خوشبخت تریند که حتی خیال پرواز را از خود دور می کنند که خیابانها،کوچه ها و پنجره ها ، فاقد نگاهند که نگاه یک انسان همیشه افقی است نه عمودی که قلابها را عمودی به گردن ما می آویزند که اگر ندایی از ما برخاست ،آدمهایی که به ساحل نشسته اند ، لیوان های خود را بردارند و فرار کنند کار جنون ما به تماشا کشیده است/ یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی + نوشته شده در 88/04/07 1 PM توسط محسن راد |
زنی روی من بی آن که بداند من از ارتفاع می ترسم ................................................. مردی میان ما زندگی می کند که هنوز خودش را ندیده است دستانت را که در جیبش پنهان می کنی!
+ نوشته شده در 88/03/14 7 PM توسط محسن راد |
زمستان در بهار می رسد وقتی قندیل خانه از این درازتر نمی شود که دست ها از پاها! و پرنده هایی که لانه های بهاری شان را در گلو فراموش می کنند + نوشته شده در 88/03/08 11 AM توسط محسن راد |
چوب اناری را فرض کنید روی یک میز شیشه ای، بدون آن که لمسش کنید،درد دارد!
روزنامه ها آه این کلاویه های خرداد چه رویاهایی در سر دارند چه رویاهایی سر در دارند! تصاویر نانوشتن تصاویر شناسنامه های نیم جویده و هر انگشت می تواند انگشت اشاره باشد وقتی راه خانه را کم می کنیم وقتی راه خانه را گم می کنیم! ..................................................... چهره ام که توی دستانش می افتد شب، بوی لیمو می دهد و تنها خاصیت لیمو اینست که دستانش را بیش از دست هایش دوست دارم
+ نوشته شده در 88/02/21 1 PM توسط محسن راد |
و پنجره ی نيمه باز پس باد،همه چيز را با خود نخواهد برد با ترس هم شده با من برقص با پاهای برنزه بلند و از ادامه ی آفتاب حرف می زنم: عبور پیشانی از یک دست
+ نوشته شده در 88/02/06 9 AM توسط محسن راد |
تا خانه ام را باد بیدار مانده است از شهری که بی دار نمی شوند میان وافورهای موازی + نوشته شده در 88/01/29 4 PM توسط محسن راد |
می رقصاند کنار پنجره بهاری که گلوی شعر را فشار می دهد از انگشتانت + نوشته شده در 88/01/10 9 AM توسط محسن راد |
کنار پنجره سیگار از دستم می افتد و دستم خاکستر می شود! شخصی از پنجره ای که به سمتم باز می شود سیگار تعارف می کند + نوشته شده در 87/12/27 9 AM توسط محسن راد |
شکوفه ها می دانند استنباط بهار از ما ما از شکوفه ها فرضی است زیرا باز شدن ناگهانی دگمه های پیرهنم نا گهانی نیست معشوق من در عکس بهار دستانش، بیرون از کادر مانده است + نوشته شده در 87/12/22 11 AM توسط محسن راد |
چیزی اگر خواستید به انتهای این انسان اضافه کنید: دیروز صبح عکس سه در چهار خودم را در روزنامه دیدم گم شده بودم و امروز لولای پنجره ام میان پرسه و پرسش هرز می رود مثل رخت کودکی روی رخت یا سیبی که در بهشت میوه نمی دهد: انسان تار انسان ترامادول انسان دودی شکل و چوپانها به یقین بخشیده خواهند شد اگر گوسفندان بهشت را بو کرده باشند!
+ نوشته شده در 87/11/29 3 PM توسط محسن راد |
Close up نگاهی به شعری از یدالله رویایی با توبهار دیوانه ای است که از درخت بالا می رود و می رود تا باد با باد من از درخت بالا می افتم دستور زبان همیشه آخرین پناه متا فیزیک است نیچه شاعر در حضور معشق، بهار را دیوانه می داند.یعنی شاعرانگی و تلا لو رنگها در این فصل مجازی در شعر،نمی تواند از روی عقل حادث شده باشد، بلکه رهایی و جاودانگی دیوانه ای است که با معشوق به سبزی می گراید. مصدر بالا رفتن،در ادبیات عرفانی نیز مصادیق فراوانی دارد.از جمله،عروج عرفانی-حالت روحانی که به فرد رها از مادی گری دست می دهد-و شاید دستانی که سمت آسمان گرفته شده اند.به خصوص این که رویایی در ده ی 50(زمان سرودن این شعر) غرق در مفاهیم عرفانی بوده ست و اینجا از یک پدیده زمینی برای بالا رفتن استفاده می کند تاکید بر "می رود" و" می رود" دوم که انگار ارتفاع بیشتری می گیرد.توجه کنید به کاربرد حرف" و" در اینجا که تنها با یک حرف، شاعر نقطه ی عطف شعرش را تعیین می کند. سطر افقی،سطور عمودی و فرم سیال و اینجاست که حجم شکل می گیرد تا باد" آشنا زدایی شاعر از مفهوم باد عنصری که ثابت نیست اما هنگامه ی حضور معشوق و در کنار او آرام می شود.و جزیره ی سرگدانی آدمی (که اینجا خود شاعر است)را مامنی مناسب.این که روح مشوش دیوانه ای با بهار ناشی از حضور معشوق، آرام می گیرد. و حرف" با" که تاثیر حروفی اینچنین-اگر بر مبنای زبان شناسی و سکوت شناسی مناسب در شعر قرار بگیرند- را گوشزد می کند و آشنا زدایی دیگر "بالا افتادن" که به جای پایین افتادن مصداق دارد.بدیهی ترین تعبیری که می شود از این مصدر داشت ،سبک شدن ادم در عشق ورزیدن است.چرا که در عشقی راستین آدم به ظاهر ممکن است سبک شود ولی در واقع بالا و بالاتر قرار می گیرد. حتی اگر رویایی را نشناسیم و جریان منسوب به او را ندانیم با همین نگاه سرگردان اول می شود نکاتی را دریافت کرد 1- تشبیهات غیر مستقیم که نه تنها یک سویه نیستند بلکه تاویل پذیرند و شاعر به جای تشبیهات کهن که طبیعت را به هر وجب از معشوق یا بالعکس تشبیه می کرد،اینجا با تشبیهاتی زمینی و عینی ما را با معشوق آشنا می سازد: بهار به دیوانه/دیوانه ای که به مرور به شاعر تبدیل می شود و تردید شاعر انه در مواجهه با معشوق 2-آشنایی زدایی کلمات و مفاهیم دیوانه ای که از درخت بالا می رود! و باد که مقصد ثابتی است بعد از درخت! و شاعر که همراه با باد بالا می افتد! یعنی حرکتی درونی و سیال به معشوق آغاز می شود که در نمای بعد به حرکتی آرام و درونی در معشوق تبدیل می شود.خودستیزی شاعر ناشی از طبیعت گرایی. 3- وحدت زمان و مکان از بین می رود و به جای یک ساختار خطی شاید یک ساختار و روایت غیر خطی هستیم: از تو(معشوق) به دیوانگی(رستاخیز یا بهار)/از دیوانگی به سبزینگی(درخت)/از سبزینگی به رهایی(باد) و از باد به من (شاعر) این چند نکته را می شود به نوعی جریان منسوب به رویایی تلقی کرد یعنی سنت شکنی-محتوا ستیزی-تعهد گریزی و فرم گرایی که بعد از سه دهه از تولد این شعرها هنوز به درستی در جریان نوین شعری نهادینه نشده است.آدمهایی که بدون درک درستی از زبان به سراغ شعر حجم و حرکت می روند.همانا که رویایی ما را همیشه به قداست دستور زبان دعوت کرده است و نمود عینی این دعوت در شعر فوق را می توان در حضور سوژه در زبان با" می رود"و می رود"تا باد"با باد" و بالا رفتن" به وضوح دید. و نکته ای دیگر اینکه مانیفست یک هنرمند که اینجا به یقین آقای یدالله رویایی است با همین شعر به بار می نشیند.این که ما را به دیگر گونه دیدن و نوع دیگری دیدن سوق می دهد و در همین شعر با تزریق چندین زاویه ی دید به طبیعت قضاوت را آزادانه و آگاهانه به مخاطب وا می گذارد که تمرین طوردیگری دیدن داشته باشد و اینجاست که حرفهایم را باید تمام کنم ،هر چند نیمه کاره ماند و بحثی عریض در ذهنی تنگ و دشوار، چرا که فکر می کنم عجیب به نظر رسیده ام.به قول رویایی : همیشه نگاه چیز عجیبی است ............... و پشینهاد هایی برای جشنواره ی فیلم فجر: عیار 14(پرویز شهبازی/در باره الی(اصغر فرهادی) و بی پولی( حمید نعمت الله ...البته اگر مسئولین فرهنگی! شام و خواب راحتی داشته باشتد که ما را نا راحت نکنند که فیلمهای محبوبمان راببینیم و بعد با کفش بخوابیم.
+ نوشته شده در 87/11/05 4 PM توسط محسن راد |
نه دیگر نمی خواهم توصیفت کنم (ت اینجا منم ، نه تو!) نقطه ای نیز به نظر نمی رسی فقط بر بلندای شهر می نشانمت (ت اینجا تویی، نه من!) و انگشت اشاره ام را با بزرگترین بادکنک سال می دوزم. به چوپانها بگویید برهنه بیایند! + نوشته شده در 87/10/28 3 PM توسط محسن راد |
برف مي .... روي پنجره با دستان پنهانش اما نمي تواند تو را از من پس بگيرد. برف نا كوك مي بارد و سمت خانه ي من از دهان تو مادامي كه از باران از بوي تمشك با پیرهن زنانی که صبح ها دیر می کنند! + نوشته شده در 87/10/23 4 PM توسط محسن راد |
شب هایی که نیستی در شعرم راه می روم می نشینم بو می کنم عطرهایی در راه زن هایی که روی بالکن عمودی به خواب می روند و همیشه شعرم را که قورت می دهم منتظر شب بعد می می مانم که از تو پر باشم! + نوشته شده در 87/10/07 1 PM توسط محسن راد |
باد می آید عادت به در زدن ندارد ولو می شود روی سفره و فرقی نمی کند طول سفره یا چند نفر که نشسته اند اصلا نشسته اند!؟ دختری با موهای فرفری سیاه روسری پاره اش را از سر بر می دارد باد می رود سفره می رود و آدمها از هم دور می شوند! + نوشته شده در 87/09/22 3 PM توسط محسن راد |
به همین سادگی می شود فردا را رها کرد در فنجان نیم خورده و تو رابیشتر دید نه! تو از خواب بهتری و چند سال بعد خوابهایم را برای فنجان نیم خورده تعریف خواهم کرد + نوشته شده در 87/09/17 7 PM توسط محسن راد |
سکوت می کنم صندلی ها هم. از تفریق صندلی ها آیا چیزی باقی می ماند؟ جز عنکبوتی که دور پیرهنم بازیگوشی می کند! + نوشته شده در 87/09/07 9 AM توسط محسن راد |
دست تكان مي دهند دو تير چراغ برق موازي به مردي كه زباله ها را در گريبان خود پنهان مي كند اگر از همين جا پرت شوم احتمالا روي سيمها گير خواهد كرد ته مانده ي سيگارم! + نوشته شده در 87/08/19 3 PM توسط محسن راد |
اگر روزی دو وعده نگاهم کنی صبحانه ام را کامل می خورم با نانی که برای تو گرم خواهم کرد + نوشته شده در 87/08/15 9 AM توسط محسن راد |
پاییز دست خودش نیست پنجره را که باز می کنی در گلوی من ...................................... همه از گلهای قالی گفته اند ولی کسی ریشه ها ی آنها را ندیده است پس بدون اسم کوچکت یک دار قالی شکسته ام! + نوشته شده در 87/08/09 10 AM توسط محسن راد |
خبرم كن بي خبر از من تلوزيون هر روز اخبار مي گويد و روزنامه ها همان را بيشتر مي نويسند اما خبر تو را حتي من هم نمي دانم بايد براي خودم يك سمعك بخرم!
+ نوشته شده در 87/07/27 10 AM توسط محسن راد |
چهار ماه و 29روز و چندین ساعت... پاییزت مبارک ، نانوای من! نان وای من چه روزها که آمدند و بند نیامدند که هرجا حادثه ی تو هست شکل خونم حاشیه ی جنون لا به لای روزهای بی تقویم که نیستی و انگشتانم سمت شب را گم می کنند که تو را حساب کرده باشند : چند چندیم عزیزم ! چند پاییز باید بیاید و بند نیاید که دستانم را بپذیری تا قبل از این که آنها را روی پنجره ات جا گذاشته باشم خودت را بتکا نی و باد مسیرش را .... اینجا شاعر پنجره را می بندد ونان ابتدای متن پخت می شود!
+ نوشته شده در 87/07/12 6 PM توسط محسن راد |
ساده ای مثل کودکی که به مدرسه می رود و نمی خواهد برگردد ساده ام مثل کودکی که سر دوراهی منتظرت می مانم تا با هم ، تنها شویم وقتی عطرآبه ی انگور روی لبانت بازیگوشی می کند
+ نوشته شده در 87/07/09 6 PM توسط محسن راد |
هیچ چیز اینجا پرنده راه هم نمی رود چه برسد به پرباز و خواب بالش مناسبی است برای شب. پیش خودم فکر می کنم که قبلا هم فکر کرده ام اما هیچ چیز نمی تواند برای پیرهن خالی ات ، مناسب باشد نه شاخه ای نه طنابی و همین طور مرگ! ........................................ پنجره ام می خواند سیگارم کوچک می شود و ساعت که انگشتانم را به آن ترجیح می دهم اگر آمدی و خواب بودم پنجره را باز بگذار احتمالا مرده باشم! .......................................... جایی دنج برای پلکهایت پیدا کرده ام روی تختی که خوابم نمی گیرد + نوشته شده در 87/07/03 11 AM توسط محسن راد |
1- باید تمام پنجره را از نقاب روز پاک کرده باشی که ترسم را نمی بینی وگرنه خیالبافی روزهای من ربطی به ازدحام کوچه ی شما ندارد! اصلن کوچه ای که تو در گوشه ای از آن،شب را دراز می کنی اگر روی زمینی برقرار باشد نمی توانم ترسو نباشم از دستانت از آبی که به چهره ات می زنی از کفشهایت که تمام تابستان،چشمانم را مغلوب کرده است و انگشتری که نمی دانم 2- اگر می دانستی که چقدر نزدیک تو ام حتما مواظب خمیازه هایت بودی. وقتی دهان نجیبت،باز و بسته می شود مثل گوش کردن به باران منتظر می مانم + نوشته شده در 87/06/25 11 AM توسط محسن راد |
به خدامراد فروهر برای تن هایی اش: یک شب از سوراخ در به بیرون نگاه کردم چند چمدان شبیه قدمهای کافکا و یک آینه ی قدی. فردا کفشهایم روی پله ها لنگه به لنگه بودند رفته بودم و حواسم نبود! + نوشته شده در 87/06/16 9 AM توسط محسن راد |
زیاد که نگاه کنی از دهان می افتد زنی که روی بالکن عمودی به خواب رفته است و حواسش نیست اتفاق از بلندترین نقطه شروع می شود ................................................................... عبور می کنی نرم چون تلاوت پنجره روی صبح و من همیشه لیوانهایم را همراه دارم که حواست نباشد و شیر بردارم از شعری که روی زانوی تو گرم می شود! + نوشته شده در 87/06/13 9 AM توسط محسن راد |
اگر عشق، عشق باشد زمان حرف احمقانه ای است/ به بانو ... که حواسش نیست و آنقدر زیباست که نزدیک است باران ببارد ببین چه غروبی برایت سفارش داده ام با ابرهایی که از خواب تو، تولید میشوند. کنار مزرعه های کلمبیا ایستاده ام و پیش خودم فکر می کنم این قهوه تا بخواهد شیرین شود دل هزار خورشید خندان را، پیاله کرده است! که از تو دورم و نمی دانی عصرها که سایه ات،هی کوچک می شود من از ترس دیدنت در پناه مزرعه نشسته ام پشت به آفتابگردانهایی که قهوه ای شده اند! ..... ببین چه غروبی برایت سفارش داده ام و این خورشید بزک کرده نمی داند که نمی تواند جایی دیگر طلوع کند آه....نمی دانی غروب که میشود به فاصله ی انگشتانت فکر می کنم که وقتی تو را از هجوم آفتاب حفظمی کنند چقدر برای نقاشی مناسبی و بعد برای کشتن من وقتی شعرم تمام می شود! + نوشته شده در 87/06/03 8 AM توسط محسن راد |
برای 28 مرداد و تولد یک دیوانه ی میلیون دلاری! وقتی شب کوله بار خودشو جمع می کنه و خورشید خانوم به زور هم که شده می خواد یه صبح دیگه رو اعلام کنه،پیش خودم فکر می کنم حتما امروز یه اتفاقی می افته که روز رو روشن فرض کنم واگه یکی حالمو پرسید،شونه هامو بندازم بالا و بگم" هی مردیم ازخوشی".....اما نه سر رسید ها رو در طرحهای مختلف با رنگهای مختلف چاپ می کنن ولی نمی دونن که فقط به درد کشیدن سیفون می خوره که بعدش تفاله ها گورشونو گم کنن. این خروس قراضه هم تا چشمهای خودشو بمالونه، یه دسته کلاغ اوومدنو روو رخت لباسام که هیچ وقت لباسی نیست،تخم حروومی خودشونو پهن کردن.هی حال ندارم که سر به سر خودم بزارم چه برسه به خیابوونا.دیدین آدمایی رو که هی از زندگی حرف می زنن و دهانشونو طوری باز و بسته می کنن که انگاری تا ابد زنده ان و همینکه بارون می باره میگیرن می خوابن،گور پدرشون. اوون وقت من واسه خودم هم که می خوام شعر بگم باز هم میشه واسه یه معشوقه ای که هی خودشو به خواب می زنه و نمی دونه که اوونیکه خودشو به خواب می زنه،بیدارکردنش خیلی سخته
تبریک می گویند و نمیدانند نیستم قبلا خیلی بودم! اما حالا همین که خودم را می شمارم بین یک و صفر گیر کرده ام بین ده و یک و 11 عدد خوبی است اگر کسی باشد. وقتی نیست مثل عدالت جهان تولد، نمی تواند هجی شود. می دانم شعرم بوی تردید می دهد! ولی تقصیر من نیست تقصیر تو هم نیست! تبریک می گویند و نمی دانند کسی که برای تو هست نمی تواند روزی به دنیا آمده باشد
+ نوشته شده در 87/05/27 10 AM توسط محسن راد |
|
| |||||